عبد اللطيف ميرزا ( م 853 ) نبيرهء شاهرخ همچنانكه گفتيم بشعر توجه و بشاعرى ميل داشت و ازو ابياتى بيادگار است . اين مطلع ازوست :
بر دل و جان صد بلا از يك نظر آورد چشم * من چه گويم شكر او ، يا رب نبيند درد چشم .
از همين گروهست سلطان مسعود ميرزا پسر سلطان محمود ميرزا پسر سلطان ابو سعيد ميرزا ( متوفى بسال 913 ه ) كه در « فارسى » عارفى و در تركى « شاهى » تخلص مىكرد و برادرش ميرزا ثانى ( بايسنقر ثانى ) ( م 905 ه ) كه عادلى تخلص مىكرد و اين غزل ازوست :
در دل من بس كه مهر آتشين رخسارهييست * داغ خونين بر دلم نبود كه آتش پارهييست
آنكه برد از من قرار و صبر و عقل و دين و دل * آفت دينى ، بلايى ، كافرى ، خونخوارهييست
گشتهام ديوانه و ز مردم گريزان مىشوم * چون مرا در سينه سوداى پرى رخسارهييست
عادلى را اى كه مىپرسى بكوى عشق كيست * دردمندى ، خاكسارى ، بىكسى ، بيچارهييست
سلطان حسين ميرزاى بايقرا ( م 911 ه ) متخلص به « حسين » به فارسى و تركى شعر ميگفت و ديوان شعر تركيش بطبع رسيده و از پسرانش بديع الزمان ميرزا ( م 923 ه ) متخلص به « بديعى » بحسن شعر معروف بوده و اين مطلع ازوست :
وزيدى اى صبا بر هم زدى گلهاى رعنا را * شكستى ز آن ميان نورسته شاخ گلبن ما را
و پسر ديگرش شاه غريب ميرزا ( متوفى بسال 902 ه ) با تخلص « غريبى » شعر فارسى و تركى مىسرود و ديوان فارسى او متضمن غزلهاى خوب در دستست و از غزلهاى خوب او يكى اينست :
دوستان هر گه گذر سوى مزار من كنيد * جاى تكبيرم دعاى جان يار من كنيد
تن چو خواهد خاك گشتن كاشكى پيش از اجل * پايمال توسن چابك سوار من كنيد
گر ندانيد آنچه با فرهاد و مجنون عشق كرد * حال ايشان را قياس از روزگار من كنيد
چون بجام باده لعل روحبخش او رسيد * لاى او را مرهم جان فگار من كنيد
من ازو رسواى خلق و او به من بىالتفات * رفت كار از دست بيرون فكر كار من كنيد
قاتل من تا زخيل مهوشان دانند كيست * صورتش را نقش بر لوح مزار من كنيد
چون غريبى گوهر افشاند به وصف لعل او * گوش سوى درّ نظم آبدار من كنيد