گر حرفشناس دين زبون نيست * از سور مدينه دين برون نيست . . .
ره نيست جز آنكه مصطفى رفت * تا مقصد قدس راستپا رفت
مى كن برهش نگاه و مىرو * مىبين پى او به راه و مىرو
زآن ره كه ز پاى او نشان نيست * برگرد كه جز هلاك جان نيست
اين دو پيشواى صوفيان در حقيقت عقيده و نظر همطريقتان خود را نيز در ابيات مذكور بيان داشتهاند زيرا صوفيان دريافت و شناخت حقيقت را از راه استدلال ميسر نمىشمارند بلكه در نظر آنان پاك كردن آينهء دل و مرآت ضمير از راه طهارت و مجاهدت و رياضت و عشق ميسر است و چون زنگار هوا حبس از آينهء باطن پاك شد و پرده علائق از آن بكنارى رفت جلوهء جمال حق آسان مىشود . و در راه طولانى سلوك كه بچنين مرحلهيى از وصول خواهد رسيد پيروى از احكام شرع امرى اجتنابناپذير است . حكايتى كه جامى در قياس ميان اصحاب استدلال و اهل حال و رجحان دومين بر اولين آورده معنى مقصود ما را در اين راه خوب روشن مىكند :
فاضلى وادى برهان پيماى * در بيابان جدل جان فرساى
عمر در بحث و جدل طى كرده * پاى يكران امل پى كرده
نه دلش را ز طريقت نورى * نه سرش راز حقيقت شورى
صوفيى ديد ز آلايش پاك * زده در چهرهء آسايش خاك . . .
گفت كاى روى تو چون خوى درشت * كرده بر صحبت دانايان پشت
با شناسايى خود ساختهاى * گو خدا را بچه بشناختهاى ؟
گفت از آن فيض كه هرلحظه ز غيب * ريزدم بر دل و جان پاك ز عيب
فاضلش گفت بدين كشف نهان * چون شوى قائد كوران جهان ؟
گفت من غرق شنا ساوريم * نيست كارى بشناسا گريم
هركه پى بر پى من بشتابد * هرچه من يافتم او هم يابد !
و چون چنان كه مىدانيم طريقتهاى صوفيه ميان اهل سنت و شيعيان اين عهد هر دو رواج و نفوذ داشت ، پس اين فكر هم در ميان آنان شايع بود و حتى بايد بگوييم كه متفلسفان روزگار نيز همچنين كششى بجانب مبانى عرفان داشتند و از آن بدور نبودند