جامى انجام داده و چند بار عقيدهء خود را در اينباره بيان كرده است . جامى در بدگويى از فلسفه مضمونى را تكرار نموده است كه در قرن ششم رايج بوده يعنى مشوب دانستن فلسفه به « سفه » « 1 » ؛ و در همان حال فلسفيان را مردمى « دينبرانداز » شمرده و بخوانندهء خود توصيه كرده است كه در طلب حقيقت شرع محمدى را رها نكند و شيفتهء مقالات يونانيان نشود . وى گويد :
فلسفه چون اكثرش آمد سفه پس كلّ آن * هم سفه باشد كه دارد حكم كل آنچ اكثرست
فلسفى از گنج حكمت چون بفلسى ره نيافت * مى ندانم ديگرى را سوى آن چون رهبرست
حكم حال منطقى خواهى ، ز حال فلسفى * كن قياس از آنكه اصغر مندرج در اكبرست
حكمت يونانيان پيغام نفس است و هوا * حكمت ايمانيان فرمودهء پيغمبرست
نيست جز بوى نبى سوى خدا رهبر ترا * از على جوبو ، كه بوى بو على مستقذر است
دست بگسل از شفاى او كه دستور شفاست * پاى يگسونه ز قانونش كه قانون شرست
صاحب علم لدنى را چه حاجت خط و لفظ * صفحهء دل مصحف است آن را كه قرآن از برست
* *
چون فلسفيان دين برانداز * از فلسفه كار دين مكن ساز
پيش تو رموز آسمانى * افسون زمينيان چه خوانى
يثرب اينجا ، مشو چو دونان * اكسير طلب ز خاك يونان
هامش
( 1 ) - همين كتاب ج 2 ص 292