دانى چراست اينهمه اضداد و اختلاف * تا عاقلانِ دَور كنند اعتبارها
كاز خاكِ خون سرشتهء بيچاره آدمى * بادِ فنا چگونه برآرد دمارها
* *
كراست در همه عالم مسلّم اين دعوى * كه مرد عشق نه دين برگرفت و نه دُنيى
نهاده زير قدم نفس ناتمام و بكرد * ز كفر و دين و بد و نيك و شرّ و خير برى
ز هيچ طايفه اين عهد باز نتوان يافت * نكرده هستى خود بر مراد دوست فدى
ميان عشق و هوس عقلشان چه فرق نهد * جماعتى كه ندانند اسفل از اعلى
روندگانِ رَهِ كعبه را ز غايت شوق * سَموم باديه خوشتر ز سايهء طوبى
بزهد و تقوى هرگز نبودهام خرسند * بدرس مدرسه هرگز نخوردهام اجرى
چه كار با من شوريده هوشمندان را * كه مىكنند بنقصان عقل من فتوى
رقيبم از مى و معشوقه مىدهد توبه * سپاس دارم و منّت ، چنان كنم آرى
وليك هم دوگمانم هنوز و نه يكروى * بقول خويش ندانم وفا كنم يا نى
جواب قصّه همين بود و بس كه بشنيديد * بلى دگر نتوان كرد فطرتِ اولى
* *
ز صورت كى بگرديدست عالم * نگردد نيز تا باشد چنين هم
زمين و آسمان برجاى خويشند * يكى گردان يكى استاده محكم
برآيد آفتاب از حلق مشرق * فرو گيرد شفق در مغربش فَم
همان خورشيد هرشب مىكند سير * همان صبح او سحرگه مىزند دم
شب است و روز و سال و ماه ، گردند * به ترتيب اينهمه در يكدگر ضم
اگر عدلست وگر ظلم از من و تست * كه ما هم جنتيم و هم جهنّم
تو دلتنگى و گرنه هست دنيا * سراى روشن و زيبا و خرّم
دروغست آن بمعنى گرچه گويند * كه نوش از ساغر دنيا بود سمّ
غم و شادى ندارد اعتبارى * بشادى باده مينوش و مخور غم