بعد چندگاهى هم از ديوان طرد شد و بمصادرهء اموال دچار گرديد « 1 » و باقى عمر را در انزوا گذراند و بجاى تعهّد اعمال ديوانى و شاعرى بدهقانى توجّه كرد و گفت :
بنزد من نبود ز آن خسيس منكرتر * كه روزگار كند فوت و شاعرى ورزد
چه مىكنم بچه در خرج مىشود سعيى * كه مىنمايم و نان پارهيى نمىارزد
زهى سعادت دهقان نيكبخت سليم * كه بيل مىزند و قوّتى همى ورزد
وفات او را فصيح خوافى در حوادث سال 721 ضبط كرده است و بنابر اقوال ديگر و از آن جمله قول تقى الدين كاشى در خلاصة الاشعار بسال 720 اتفاق افتاده و در شهر بيرجند به خاك سپرده شد .
از آنچه گذشت تعلق نزارى بفرقهء اسمعيليه و حتى ، اگر درست استنتاج كرده باشم ، بخاندان پيشوايان صبّاحيه و نزاريه ، مسلّم مىشود و همچنانكه ديدهايم ، اين تعلق بحدّى است كه فرقهء نزاريه در آثار خود او را از داعيان اسمعيليه شمردهاند 2 و با آنكه نزارى بآثار خود جنبهء مذهبى و اعتقادى نداده و بقول قدما بيشتر بخمريات پرداخته ، بااينحال در بسيارى از موارد ديوان او باشاراتى از وى كه منبىء اعتقاد مذهبى اوست بازمىخوريم ، خاصه در ابيات ذيل كه خواننده را به عدم اكتفا برأى ناقص خود و اعتقاد به باطن براى هر ظاهرى و گوش فراداشتن بنداى دعوت از داعى مصدّق ، كه نشانهء بارز و آشكار از اعتقادات اسمعيلى اوست ، دعوت مىكند و مىگويد :
هامش
( 1 ) - :ايها الاحباب هيچ از من نگيريد اعتبار * كاز چنان دولت به محنت چون فگندم روزگار
در وزارت متهم كردند حسادم بوزر * من بدل در كعبهء صدق و بخاطر در مزار
تا چه خواهد كرد با مشتى دوروى ده زبان * اين من يكروى يكدل ، اعتبار الاعتبار . . .
چون از آن ماران زهرا فگن خلاصى يافتم * اين زمان در كنج عزلت مىنشينم گنجوار
روى در روى خدا كن بشنو اين پند از سروش * اى نزارى دور باش از اهل دنيا زينهار