آه اين چه بلاييست كرا سوخت كرا ساخت * در عهد كه بنشست و ز پيمان كه برخاست
شهرى ز پيش پيرو جوان منعم و مفلس * در درد فرو رفت و بدرمان كه برخاست
چندى دلم از دست بلا گوشهنشين بود * بنگر كه دگرباره بدستان كه برخاست
ما از دل و دين دست بشستيم و ندانيم * تا در همه شهر از سَرِ ايمان كه برخاست
سوزِ كه رسيده است چنين در تو نزارى * درديست عجب ، از دل بريان كه برخاست
اين درد كه بر جان تو بيچاره نشسته است * هم فعل تو داند كه ز دامان كه برخاست
* *
كس نداند كه مرا با كه سروكار افتاد * گرچه در عشق ازين واقعه بسيار افتاد
غَرّه بودم بشكيبايى و خودبينى عقل * برق عشق آمد و در خرمن پندار افتاد
شوق غالب شد و وجدم بخرابات كشيد * لاجرم ولوله در خلق بيكبار افتاد
حسن در مكتب عشق آمد و بر ليلى تافت * سوز در سينهء مجنون گرفتار افتاد
يار سرمست ببازار برآمد روزى * راز سربستهء ما بر سر بازار افتاد
مكن اى يار ملامت كه چو من بسيارى * از عبادتكده با خانهء خَمّار « 1 » افتاد
طعنهء خلق و جفاى فلك و جور رقيب * همه سهلست اگر يار وفادار افتاد
به قضا تن ده و بىفايده مخروش اى دل * همه تدبير بود بيهده چون كار افتاد
كعبه آسان ندهد دست زيارت كردن * سير پاى آبله در باديه دشوار افتاد
سر ازين ورطه نزارى نبرى تن در ده * چارهيى نيست كه اين حادثه ناچار افتاد
* *
اگر دست واگيرى از كار من * نماند ز من جز من اى يار من
مگر هم تو رحمت كنى ورنه بس * چه خيزد ز گفتار و كردار من
سرم را ز دست عنايت بپوش * مگر از قدم بركشى خار من
وگر گرد عالم بگردانيم * بجز كوى تو نيست هنجار من
تو بيرون بر از من مرا ز آنكه نيست * سفر كردن از خويشتن كار من
هامش
( 1 ) - در اصل : ناگاه بخمار