جهان تاريك باشد گر نباشد * دراو روشن دلى از نسل آدم
* *
« 1 » وقتى ز ما ياد آمدى هر هفتهيى آن ماه را * اكنون ملال خاطرش بر ما ببست آن راه را
بىجرم غيرت مىكند ور نيز جرمى كردهام * هم چشم دارم كاز كَرَم بردارد آن اكراه را
گر مىكشد عين رضا ور نيز مىخواند مرا * بر خون و مال بندگان حكم است و فرمان شاه را
بر اعتماد صابرى با عشق كردم كاذبى * در پيش صرصر راستى وز نى نباشد كاه را
عشق جهان آشوب را از هر طرف افتد گذر * بانگ شبيخون برزند غارت كند بنگاه را
بر مسند مصر دلم بنشست چون يوسفوشى * يعنى كه بىمسند نشين رونق نباشد گاه را
قدرش نداند كس چو من با چون زليخا عاشقى * آرى نباشد حاصلى از قدر يوسف چاه را
گفتم نزارى را مكن با زورمندان امتحان * بر شاخ بالا دسترس كمتر بود « 2 » كوتاه را
* *
كه ديدهاى كه چو من در فراق يار بسوخت * بسوخت آتش هجران مرا و زار بسوخت
مرا ببين وز من اعتبار كن يارا * اگر كسى نشنيدى كاز انتظار بسوخت
غم تو صاعقهيى در ميان جانم زد * كه ترّ و خشك وجودم باعتبار بسوخت
سرشك ديده چنان مىرود ز سوز جگر * كه قطره قطرهء چون ژاله در كنار بسوخت
نفسنفس كه برآمد ز حلق پر دودم * ز تاب آتش آهم شراروار بسوخت
چنان دماغ دلم از تف سموم خيال * بسوختست كه هم خواب و هم قرار بسوخت
بسوزد آتش دوزخ وجود عاصى را * چنان كه جان نزارى ز هجر يار بسوخت
* *
اين سرو خرامان ز گلستان كه برخاست * وين ترك پرىوش ز شبستان كه برخاست
اين فتنه كازو خيره بماندند زن و مرد * در عهد كه بوده است و بدوران كه برخاست
تا اين بت كافر بچه با آن دل سنگين * در كشتن فرزندِ مسلمانِ كه برخاست
زلف از پى برهمزدن كارِ كه بربست * خاص از پى خون ريختن جانِ كه برخاست
هامش
( 1 ) - غزلهاى نزارى منقولست از رسالهيى كه آقاى دكتر سيد على مجتهدزاده دربارهء نزارى تهيه كرد .
( 2 ) - در اصل : رسد