به وصف سرو صنوبر خرام قامت تو * كنار جسر و لب دجله را هزار صفاست
ز جسر دجله كمر بسته چون قلم بسه جاى * براى خدمت دست وزير ابر عطاست
كمال دولت و دين آصف زمانه على * كه آستان درش آسمان عزّ و علاست
* *
مستم و عاشقم و رندم و شاهدبازم * جرعهنوشان دَرِ ميكده را انبازم
طوطى عقل پريد از قفس تنگ دماغ * تا چو پشه است بگرد سَرِ خُم پروازم
مطرب مجلس مستان اگر اين پرده زند * روزى از پردهء تقوى بدر افتد رازم
گر خيال تو شبى حلقه زند بر دَرِ دل * رخت بيگانه ازين خانه برون اندازم
هرشب از درد فراق تو چنان مىنالم * كه مقيمان فلك مىشنوند آوازم
گفتمش بهر خدا با من بىدل پرداز * تا مگر با تو زمانى غم دل پردازم
گفت چندانكه كنى عرض نياز ابن نصوح * نيست ممكن كه شود كم سَرِ مويى نازم
* *
هردل كه سراسيمهء آن زلف دوتا نيست * هيچش خبر از حال منِ بىسر و پا نيست
عمريست كزو چشم وفا دارم و چون عمر * عمريست كه او بر سَرِ پيمان و وفا نيست
شرطست مراعات دل ريش غريبان * چونست كه اين قاعده در شهر شما نيست
آن را كه جهان زير نگينست چو خاتم * از ساغر كامش لب اميد جدا نيست
حاصل همه اينست كه چون ابن نصوحش * جز غم ز جهان حاصل دوران بقا نيست
* *
گرچه هستند اسيران فراق تو بسى * در فراق تو ز من سوختهتر نيست كسى
بهواى گل نوروز ببين چون باشد * حال آن بلبل عاشق كه بود در قفسى
محمل دوست چنان رفت بتعجيل كه ما * نشنيديم از آن قافله بانگ جرسى
همدمى نيست مرا در شب هجران چون صبح * كز سَرِ مهر زند با من مسكين نفسى
تا شدم غرقهء درياى فراقت هردم * موج خون مىزند از قلزم چشمم ارَسى