اى دوست دلت داد كه زارم كشتى * و آنگاه بتيغ انتظارم كشتى
تا دل به تو دادم جگرم خون كردى * تا جان منى هزار بارم كشتى
*
با فاقه و فقر همنشينم كردى * بىمونس و بىيار و قرينم كردى
اين مرتبهء مقرّبانِ دَرِ تست * آيا بچه خدمت اينچنينم كردى ؟
68 - قطب عتيقى
قطب الدين عتيقى تبريزى كه در شعر « قطب » تخلّص مىكرد ، از شاعران قرن هفتم و هشتم است كه بندرت غزلهايى ازو مانده . حمد اللّه مىنويسد كه او « غزلهاى نيكو دارد » « 1 » . از اوست :
من ازين بار كه رخ سوى سفر مىآرم * از دل و ديدهء خود خون جگر مىبارم
جز خدا هيچكسى نيست كه داند حالم * همدمى نيست كه باشد نفسى غمخوارم
اندرين قافله كس نيست ز من سوختهتر * بيم آنست كه جان را به قضا بسپارم
كاروان مىگذرد بر من و من بر سرِ راه * جان ضعيف از غم هجران و بتن بيمارم
باز مىافتم ازين قافله هر ساعت و باز * روى در مسكن آن سرو روان مىآرم
حَيَوان بار كشد روز و بشب آسايد * منِ دلسوخته هم روز و شب اندر كارم
« قطب » را اين سخن از سوز جگر مىآيد * بيم آنست كه آتش جهد از گفتارم
هامش
( 1 ) - تاريخ گزيده ص 745