باز در چنگل شهباز غمت مرغ دلم * آنچنانست كه در چنگ همايى مگسى
* *
عاشق كه پى صبر دل و هوش ندارد * چندانكه نصيحت كنيش گوش ندارد
از دولت ايّامِ بقا نيست ممتّع * هركو صنمى چون تو در آغوش ندارد
خامى ز نهادش نبرد آتش دوزخ * هر سينه كه از سوز غمت جوش ندارد
در ديدهء كوتهنظران قامت شمشاد * زيباست ولى سنبل گلپوش ندارد
تا نيش غمت در جگر ابن نصوحست * با نيش غمت آرزوى نوش ندارد
* *
من رند خراباتى ميخانه نشينم * تا در تنم از جان رمقى هست چنينم
از دَوْرِ ازل عاشقى و رندى و مستى * نقشيست مصوّرشده بر لوح جبينم
هرسو كه نظر ميفگنم غمزهء تركيست * پنهان بكمانخانهء ابرو بكمينم
چون ابن نصوحم نشود مهر تو زايل * از دل نفسى تا نفس باز پسينم
و آن روز كه چون گرد سر از خاك برآرم * برخيزم و بر دامن كوى تو نشينم
* *
آن بت كه غباريست ز ما بر دل پاكش * گر خاك شوم در رَهِ اميد چه باكش
ز آن ترس ندارم كه كشد تيغ بخونم * ترسم شود آلوده به خون دامن پاكش
زين پس هوس گوشهنشينى است دلم را * گر غمزهء تركى نكند قصد هلاكش
هر دانهء اشكى كه جگرگوشهء ما بود * بر ره گذر كوى تو كرديم بخاكش
چون ابن نصوح آنكه بود كشتهء خوبان * از قتل چه انديشه و از مرگ چه باكش
آن را كه جگر ز آتش غم سوخت ، پس از مرگ * بوى جگرِ سوخته آيد ز مغاكش
* *
ترا بصومعها چون نمىتوان ديدن * بگرد ميكدهها لازمست گرديدن
نشان ز غايت حسنت نمىتوان دادن * چنان كه هست رخت را نمىتوان ديدن