تويى طبيب منِ ناتوان چرا هرگز * نمىنهى قدمى بر سرم بپرسيدن
اگر سرم ببرى چون قلم توانم باز * سرى ز بهر تو بر دوش برتراشيدن
بظنّ حاسد و جور رقيب ابن نصوح * نخواهد از سَرِ كوى تو بازگرديدن
* *
قد چو سرو تو بر ما بناز مىگذرد * براستى كه چو عمر دراز مىگذرد
به آن نياز كه روز قيامتست چه شور * كه در غم تو بر اهل نياز مىگذرد
بناز خفته چه داند كه هرشبى تا روز * ميان ما و خيالت چه راز مىگذرد
بناز قامت او مىگذشت و دل مىگفت * بيار سجده كه وقت نماز مىگذرد
* *
عاشقانى كه به روى تو نظر باختهاند * هرچه غير تو بود از نظر انداختهاند
جز بنقش تو نپرداختهاند اهل خرد * اينهمه نقش دلاويز كه پرداختهاند
غالبا غمزهء عاشقكش فتّان ترا * بهر آزار دل سوختگان ساختهاند
گر ز مستورى ما پرده برافتاد چه شد * چون بدور رخت اين رسم برانداختهاند
دارم از پردهء عشّاق نوايى در چنگ * كه در آن پردهام از وصل تو ننواختهاند
گوهر خالقى از بحر كمال ابن نصوح * گرچه كوتهنظران قدر تو نشناختهاند
* *
پيش ما كعبه بجز خاك سَرِ كوى تو نيست * قبلهء اهل نظر جز خم ابروى تو نيست
من ببوى تو بسى گرد چمنها گشتم * نيست يك گلبن خندان كه در و بوى تو نيست
چه بود مشك كه با زلف تو نسبت كنمش * كآن جگر سوخته را قيمت يك موى تو نيست
آنچه فتنه است كه زلف تو ندارد در سر * و آنچه عشوه است كه در غمزهء جادوى تو نيست
چه كنى ميل خم ابروى تركان اى دل * آن كمان را مرو از پى كه ببازوى تو نيست
گفتهاى كابن نصوحم ز دعاگويانست * كيست اى جان كه دعاگوى دعاگوى تو نيست
* *