خواجه شيخ آنكه در آئينهء رايش هردم * نوعروسِ تتقِ غيب نمايد ديدار
* *
سواد خطهء بغداد جنّة المأواست * بدين حديث كه گفتم بهشت نيز گواست
زِهابِ چشمهء خضرش ترشّحيست ز آب * نسيم باغ بهشتش شمامهيى ز هواست
ز شرم چهرهء اين نوعروس هفت اقليم * نهاده خلدبرين بر رخ آستين ز حياست
رياض مُرتَقَمش نَسْخِ روضهء مينوست * بياض مُرتَسَمش رنگ گلشن ميناست
سواد او همه نورست همچو مردم چشم * چه چشمها كه بنور سواد او بيناست
زهاب دجله و از خاك رقّه شام و سحر * نسيم سلسله بند و شمال نافه گشاست
حدود دجله ز نسرين حديقة الفردوس * زمين رقّه ز ازهار جنّة المأواست
كنار آنهمه پر گلرخان ساده عذار * ميان آنهمه پرمطربان زهره نواست
نسيم گلبن اين در شتاست قلب ربيع * فروغ لالهء آن در ربيع قلب شتاست
صفاى سبزهء اين غيرت گل سوريست * نسيم سنبل آن رشك عنبر ساراست
ز نكهت گل اين و شميم سنبل آن « 1 » * چه مايه عطر كه در جيب و آستين صباست
ز قمريان خوش الحان و بلبلان فصيح * بهر مقام كه گويى هزار نغمهسراست
رياض دجله بشب سيمگون سطرلابيست * كه اندرو همه اشكال آسمان پيداست
نماز شام كه گلگونه مىكند ز شفق * به چشم اهل نظر شاهدى سمن سيماست
هزار يار به روزى ز نيل بررخ مصر * نقوش تختهء آبش كشيده خطّ خطاست
فرات خواست كه از دجله بگذرد در لطف * سحاب گفت كه او قطرهيى ازين درياست
شنيدم از لب شط كاى فرات ازين صد نقش * اگر بر آب زنى آخرت گذر بر ماست
ز صوت گردش دولابهاى او هرشب * دماغ گردش دولاب رنگ پر ز صداست
ببين كه در قَصَب شكّرش چه شيرينيست * نگر كه در رطب نخل او چه برگ و نواست
خلاف نيست كه با نخلهاى باسقهاش * حديث طوبى از امثال بصره و خرماست
هامش
( 1 ) - در اصل : ز نكهت گل اين و شمامه كل سوريست .