مركبست ز سيب بهشت و نارنجش * شمامه به ز ترنجش ز باغِ روضه نخاست
بعينهِ شجر الاخضرست و نار بهم * درخت سبز كه نارنجش از ميان درواست
بشب ز نور شموع سفينها گويى * كه بر زمين ز كواكب فتاده عكس سماست
چه پيكرست كه چون پير سالخورده مدام * قدش خميده و سَر هم باجتهاد عصاست
چه حادثه است كه زايد بيك شكم صد طفل * كه در ميان جوارى عظيم نادره زاست
مگر كه بر دل او نيز بار گردونست * و گرنه راست چو گردون قدش خميده چراست
عجب كه پيكر او توأمان جوزا نيست * كه يكتن و دو سرش همچو پيكر جوزاست
هلال اگرچه ازو برترست ليك به عكس * در آب اگر نگرى پرتو از هلالش خاست
ز سهم چوب از آن مىدود به سينه چو مار * كه بهر راندنش آماده چوبها ز قفاست
اگرچه كلهء او از دوار خالى نيست * درون تشنهء او را خطر ز استسقاست
گهى ز بحر چو ماهى فتاده بر خشكست * گهى بسان نهنگش ميان بحر شناست
بر آب دجله سوادش چنانكه در چشمم * به صورت خم ابروى دوست ماند راست
بتى كه در سرم از زلف كافرش سوداست * فتاده كارم از آشوب زلف او در پاست
ز سوز پستهء تنگش دلم مدام دونيم * ز مهرماه نوش قامتم مدام دوتاست
ز راه برد دلم را چو سرو بالايش * كنون بحلقهء زلفش اسير دام بلاست
اگرچه كار دل آشفته مىكند زلفش * برو مگير كه دل را خرابى از بالاست
بياض عارض او در سواد زلف سياه * چنان كه پرتو مهتاب در شب يلداست
مراد ديده اگر حسن صورتست ز غير * مراد دل ز تو اى نورديده حسن وفاست
بعشق روى تو برخيزم از سر دوجهان * وليك از سر كوى تو برنخواهم خاست
بيا كه موسم عيش و بهار بغدادست * بيا كه عهد گل و دور ساغر صهباست
چهار سوى چمن را حرير باف ربيع * گرفته ز اطلس گلگونه لاله در ديباست
ز غنچه شاخ بسر برنهاده افسر گل * ز سبزه كوه بپوشيده كسوت خاراست
چه مايه سيم كه از غنچه در كف سمنست * چه مايه رنگ كه از لاله بر رخ صحراست
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 1120
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص١١٢٠