هركو ز سلك حلقه بگوشان آن درست * دارد هميشه همچو گهر كار او نظام
ابن نَصوح چون تو رَهِ نيستى نرفت * الّا كسى كه بر سر هستى نهاد گام
يارب بسرّ سينهء خاصان حضرتت * كين خسته را فرست نصيبى ز لطف عام
هردم ز طُورِ طَورِ معانى عطا فرست * لطف كليمِ طبعِ مرا قوّت كلام
آن طوطيم كه گردن جان شد مطوّقم * روز ازل بمهرهء مهر تو چون حمام
گمگشتگان راه تو بر خطِّ باطلند * من كردهام بحبلِ متين تو اعتصام
بگشاى بر رخم دَرِ دار السلامِ عفو * كاينست حاجت من شوريده ، و السلام
* *
تا برانداخت نقاب از رخ خود باد بهار * مىزند بلبل سودازده گلبانگ هزار
كرده پرغاليه جيب سمن و دامن گل * تاكه شد مجمره گردان چمن باد بهار
باغ پرنقش و نگارست و نبندد صورت * اينهمه نقش و نگار از قلم نقش نگار
هوس نقش و نگار چمنم نيست كه هست * در دماغ و دل من آرزوىِ نقشِ نگار
خوش بود عارض گل ديدن از آنروى كه هست * اثر عارض گلزار گل عارض يار
لاله را خال سيه ننگ بَر او مىآيد * خاصه آن لحظه كه گلگونه كند بر رخسار
باد بر لاله و گل مىفتد از بيمارى * راستى آنكه بدين لطف كم افتد بيمار
مىرود باد صبا هر سحرى بر سر گل * نرمكش مىكند از خواب سحرگه بيدار
مىزند بهر گل از غنچه صبا خيمه برون * تا در آن خيمه دهد گل ببرش شوكت بار
خوش برآمد بچمن باز بگرد لب جوى * سبزه از خوش علفى با سمن ساده عذار
سرو خوش بر لب جو پاى كشيدست دراز * زآنكه دارد چو سمن لاله عذارى بكنار
گرچه دارد قدحى نرگس رعنا در سر * هست در ديده هنوزش اثر خواب خمار
سوسن رطب لسان مىكند آزادى « 1 » سرو * سروْ آزادىِ خلُق خوش مخدوم كبار
قطب گردونِ كرامات غياث حق و دين * كه بگرد در عاليش كند چرخ مدار
هامش
( 1 ) - آزادى كردن : تعريف و تمجيد كردن .