گه چون عصير خستهاى از پايمالِ عَصر * گه سرگرفته چون خُمى از فكرهاى خام
ز آن بزم نوش باده كه ساقى بود مقيم * ز آن جام خواه جرعه كه باقى بود مدام
تا كى ابو الفوارسِ عقل تو چون دواب * در مرتع صفاتِ بهايم كند كُنام
طبعت برنگ سبز از آن ميل مىكند * كز بوى گل مشام خران را بود زُكام
كى سركشى كند چو عنان باد پاى نفس * گر بر سرش بدست رياضت كنى لجام
تا چند بَهْرِ حَقّ بتكلّف كنى سجود * بر خلق تا بكى بتكبّر كنى سلام
پيش خدا بروز قيامت بود شفيع * در خلوت ار به سجده نمايى شبى قيام
فردا ز تاب نار خلاصت بود چو زر * كار ترا اگر بشهادت بود ختام
از دل به آب توبه فروشوى چرك شرك * تا بر تن تو آتش دوزخ بود حرام
عِزّى نباشد آنكه كند سجده پيش لات * آن را كه كعبه قبله و قرآن بود امام
دل بر رباط كهنهء دنيا چه مىنهى * كى در چنين خرابه مسافر كند مقام
تا كى بنور حسن شود غرّه چون هلال * آن را كه دور حسن بماهى شود تمام
گر بيژنى زمانه بچاهت كند به زور * ور رستمى سپهر بميخت كشد چو سام
گردى ز پشت مركب چوبين شكارِ گور * بهراموار گر بودت خنگ چرخ رام
گردد زمانه از بُنِ دندان بكام تو * دندان بىنيازى اگر بركنى ز كام
سيمرغ همتت چو مگس در هواى نفس * تاكى پرد بگرد سر سفرهء لئام
هردم به گوش بلبل جانم درين قفس * از طايران سدرهنشين مىرسد پيام
كاى عندليب گلبن بستانسراى قدس * چندين ز بهر دانه چرايى اسير دام
پر برگشا ازين قفس تنگ چون هما * عنقا صفت ز قاف قناعت برآر نام
سر نِه چو حلقه بر در آنها كه از علوّ * قطب سپهرْ زاويهشان را نديد بام
آن اختران چرخ كه چون ماه مىكند * نور از چراغ خلوتشان آفتاب وام
آفاق كرده زير پى و پاى در گليم * بدخواه را فگنده سر و تيغ در نيام
كى سر بتاج و تخت سلاطين درآورد * هر بىنوا كه بر در ايشان بود غلام
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 1117
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص١١١٧