اهل دل در هوس عشق تو سرگردانند * زاهدان شيوهء اين طايفه كمتر دانند
ذوق آموختنى نيست كه آن وجدانيست * عقلا جمله درين كار فرو مىمانند
اينچنين مست كه مائيم ز خمخانهء دوست * همه خواهند كه باشند ولى نتوانند
آفتابى تو و اصحاب ملاحت انجم * در حضورت همه از ديدهء ما پنهانند
هريكىرا سخنى در صفت منظوريست * وصف روى تو كه داند كه همه حيرانند
گرمى از ذكر تو يابند نه از شعر همام * در سماعى كه غزلهاى ورا مىخوانند
* *
عاشق كسى بود كه كشد بار يار خويش * شهوتپرست مانده بود زير بار خويش
شد زندگانيم همه در كار عشق و باز * او فارغ از وجودم و مشغول كار خويش
چشمم چو جويبار شد از انتظار و نيست * آن نوبهار را هوس جويبار خويش
در بند زلف يار بود جان من هنوز * روزى كازين ديار رود با ديار خويش
شبها مخسب و روز مياساى اى همام * يك شب مگر رسى بوصال نگار خويش
گر هستىِ مرادِ تو برخيزد از ميان * يا بى مراد خويشتن اندر كنار خويش
* *
من از دنيا و مافيها دل اندر نيكوان بستم * عجب دارم كه بشكيبم ز روى خوب تا هستم
مرا بايد كه در دستم بود زلف پريرويان * چه باشد گر دهد يا نه مريدى بوسه بر دستم
خيال مهر ورزيدن نبود اندر سرم ليكن * چو زلف پرشكن ديدم برغبت توبه بشكستم
مرا با هر سر مويت چو پيدا گشت پيوندى * دگر با هيچ دلبندى سر مويى نپيوستم
ز شمع عارضت عكسى چو در دست همام آمد * ز شمع آسمان ديدن دو چشم خويشتن بستم
* *
من باميد تو از راه دراز آمدهام * ناز بگذار دمى چون به نياز آمدهام
رهروان را بشب تار دليلى بايد * من ببوى خوش آن زلف دراز آمدهام
پيش ازين هر نفسم بود خيالى و كنون * با تو يك رنگ شدم وز همه باز آمدهام