در بزم تو هركه ترك هستى نكند * از بادهء لبهاى تو مستى نكند
در مذهب عاشقى مسلمان نشود * با روى تو هركه بتپرستى نكند
*
باد سحرى رقصكنان مىآيد * يا مژدهء يار مهربان مىآيد
برخيز كه تا بر سر ره بنشينيم * كآواز دراى كاروان مىآيد
*
مىآيم و از شرم چنان مىافتم * كاز زندگى خود به گمان مىافتم
بىتو غم دل به صد زبان مىگويم * چون روى تو بينم از زبان مىافتم
30 - نزارى « 1 »
حكيم سعد الدّين بن شمس الدين بن محمّد نزارى بيرجندى « 2 » قهستانى از شاعران
هامش
( 1 ) - دربارهء احوال او مراجعه شود به :
* تذكرة الشعراء دولتشاه سمرقندى چاپ تهران ص 258 - 260
* مجمل فصيحى حوادث سال 721
* آتشكدهء آذر چاپ آقاى سادات ناصرى ص 529 و حواشى مربوط بدان
* خلاصة الاشعار تقى الدين كاشانى نسخهء خطى
* از سعدى تا جامى ( ترجمه از مجلد سوم تاريخ ادبيات ايران تأليف مرحوم ادوارد برون ) ترجمهء آقاى على اصغر حكمت چاپ دوم ص 198 - 200
* مجمع الفصحاء هدايت ج 1 ص 607 - از صفحهء پيش
* تذكرهء مخزن الغرائب نسخهء عكسى متعلق بنگارنده از روى نسخهء بودليان در حرف نون
* مقالهء مفصل و سودمند آقاى چ . گ . بارادين (Tch . G . Baradin) خاورشناس روسى در مجموعهء « فرهنگ ايرانزمين » دفتر 2 و 3 جلد 6 تابستان و پاييز 1337 ص 178 - 203
* تذكرهء صحف ابراهيم نسخهء عكسى مأخوذ از نسخهء خطى توبينگن .
* تاريخ مفصل ايران ( عهد مغول ) تأليف مرحوم عباس اقبال آشتيانى چاپ دوم ص 545
* تاريخ نظم و نثر در ايران تأليف مرحوم سعيد نفيسى ص 170
* ريحانة الادب تهران 1331 ج 4 ص 188
( 2 ) - نزارى در اشعار خود گاه به بيرجند و علاقهيى كه بدان داشته و توطن در آن شهر اشاره دارد از آن جمله درين قصيده :كشمان بيرجند بهشتى معينست * گوئى فضاى خاطر پاكيزهء منست . . .
از معدن ار زمرد و ياقوت و لعل خاست * پس بيرجند مزرعهيى نيست معدنست
نىنى نزارى اين صفت بيرجند نيست * چندين غلو مكن ز پى آنكه مسكنست . . .