دُنيى زَنيست زانيهء شوى كُش كزو * كس را ز خوب و زشت بجان زينهار نيست
با آنكه نابكارى او جمله ديدهاند * خود كيست آنكه فتنهء اين نابكار نيست
روزى دوگر خوشت گذرد دل برو منه * بنگر بسال عمر كه دايم بهار نيست
خوابيست عمرو همچو خياليست دولتش * خواب و خيال را بَرِ كَس اعتبار نيست
ز ابناى روزگار اميد وفا مدار * بوى وفا و عهد چو در روزگار نيست
ديگر ز جام چرخ ننوشم مى طرب * چون لذتش برابر رنج خمار نيست
واثق نيم بعمر كه معلوم شد مرا * كو نيز همچو باد بعهد استوار نيست
از بهر يار جمله جهان دشمن منند * وينم بتر كه يك نفسم يار يار نيست
در روز وصل باز همام شكسته را * جز ساز و سوز و نالهء دل يادگار نيست
* *
اينها كه آرزوى دل و نور ديدهاند * تنشان مگر ز جان لطيف آفريدهاند
در جسمشان كه جان خجلست از لطافتش * جانى دگر ز نور الهى دميدهاند
از چشم مست و روى و لب باده رنگشان * جانها بذوق ساغر مى در كشيدهاند
آب حيات بود و نبات و شكر بهم * آن شير مادران كه بطفلى مكيدهاند
مرغان سدره بهر تماشاى اين گروه * از آسمان به منزل دُنيى پريدهاند
در حيرتم از اينهمه گلهاى دلفريب * تا در كدام آب و زمين پروريدهاند
در باغ حسنشان چو نظر مىكند همام * گلها و ميوههاست كه نَو دررسيدهاند
در آرزوى آن زنخ پر ز سيبشان * گلهاى خون گرفته چو نار كفيدهاند
گويند چون بسيب زنخشان نگه كنم * آن ميوه نيست اينكه گدايان خريدهاند
خوبان نازنين بهشتند نيكوان * و آنجا بكام خويش گل و ميوه چيدهاند
رضوان ميان روضه مگر مى بخفته بود * كاينها مجال ديده و بيرون خزيدهاند
نىنى ز عدل شاه جهان ايلخان عهد * غازان ، ميان روضه حديثى شنيدهاند
ز آنجا بآرزوى زمين بوس درگهش * اينجا دويدهاند و به مقصد رسيدهاند