با دلم سلسلهء زلف تو گويد خوش باش * منم آن بند كه ديوانه نواز آمدهام
تا فراق تو بغارت نبرد جان همام * بشفاعت ز در وصل تو باز آمدهام
* *
باز اى مطرب حديثى در ميان انداختى * فتنهيى در مجلس صاحبدلان انداختى
راز ما را فاش كردى در ميان خاص و عام * اين حكايت در زبان اين و آن انداختى
عارفان را با پريرويان كشيدى در سماع * بلبلان مست را در گلستان انداختى
فتنه را بيدار كردى ز آن دو چشم نيم خواب * گفتوگوى عشقبازى در جهان انداختى
گرچه انسانى خدا از نور پاكت آفريد * همچو عيسى عالمى را در گمان انداختى
* *
پيك مباركست نسيم سحرگهى * مشتاق را همى دهد از دوست آگهى
اى باد روحپرور همراز خوش نفس * يعقوب را بشارت يوسف همى دهى
اين خستهء فراق مصيبت رسيده را * پيغام مىرسانى و مرهم همى نهى
مستعجلى ولى نگذارم ترا ز دست * تا مىكنى حكايت آن ماهِ خرگهى
جان همام را بَرِ جانان او رسان * عمريست تا كه تشنه بجانست اين رهى
* *
يك جوهر روشن است جان من و تو * آگه نشود كس از نهان من و تو
اى دوست ميان من و تو فرقى نيست * حيفيم من و تو در ميان من و تو
* *
نَى حال دلم يگان يگان مىگويد * و آن راز كه داشتم نهان مىگويد
رازى كه به صد زبان بيان نتوان كرد * از نى بشنو كه بىزبان مىگويد
*
شد دوش ميان ما حكايت آغاز * از هر بُن موى من برآمد آواز
شب رفت و حديث ما بپايان نرسيد * شب را چه گنه حديث ما بود دراز
*