دارد همام از روى تو خورشيد در كاشانهاش « 1 » * بر راه صبح از زلف خود امشب بگستر دام را
* *
شرح فراق يار نهايتپذير نيست * دل را از آن شمايل موزون گزير نيست
گل در حجاب رفته ، كنون عندليب را * از آتش فراق مجال صفير نيست
بر ياد او به صورت خوبان نظر كنم * در هيچيك ملاحت آن بىنظير نيست
آن را كه از مشاهدهء او نصيب شد * پرواى شمس انور و بَدْرِ مُنير نيست
كاغذ بيار تا بنويسم به خون دل * تقرير حال دلشدگان گر دبير « 2 » نيست
الوند را كه منزل خود ساختى كنون * خاكش بجز كه عنبر و مشك و عبير نيست
اى باد اگر بجانب الوند بگذرى * با جان بگو كه بىتو جهان دلپذير نيست
حيران ميان سيل فراقت بماندهايم * فرياد مىكنيم و كسى دستگير نيست
با گردش زمانه بساز اى همام چون * افلاك را بآرزوى ما مسير نيست « 3 »
* *
رفتى و آرزوى تو از جان نمىرود * نقشت ز پيش ديدهء گريان نمىرود
آن قامت بلند نرفت از نظر وليك * از سر خيال سرو خرامان نمىرود
گر بىتو در بهشت مرا دعوتى كنند * گويم كه اين ضعيف بزندان نمىرود
كم كن ملامتم كه مرا اختيار نيست * كين دل برون ز دوست بفرمان نمىرود
دل بسته بود با سر زلف تو عهد مهر * بگذشت عمرو از سر پيمان نمىرود
جانم فداى آنكه ز لوح ضمير او * نقش وفا و صحبت ياران نمىرود
آنست مهربان كه تنش خاك مىشود * وز جان او محبّت جانان نمىرود
* *
هامش
( 1 ) - در اصل : كاشانه است .
( 2 ) - در اصل : دلشده كادوبير
( 3 ) - اين غزل چنان كه معلومست در بيان اشتياق نسبت بشيخ يا مراد و بزرگى كه در نواحى الوند اعتكاف جسته بود فرستاده شد .