چونان كه احمد عربى را ز انبيا * محمود را ز جمله شهان برگزيدهاند
در عهد او كه همچو فلك پايدار باد * چون آدمى وُحوش و طيور آرميدهاند
* *
مكن اى دوست ملامت من سودايى را * كه تو روزى نكشيدى غم تنهايى را
صبرم از دوست مفرماى كه هرگز باهم * اتفاقى نبود عشق و شكيبايى را
مطلب دانش از آنكس كه بر آب ديده * شسته باشد ورق دفتر دانايى را
ديده چون گشت ز ديدار نگارم محروم * بهر خوبان نكشم منّت بينايى را
ننگرد مردم چشمم بجمالى ديگر * كاعتبارى نبود مردم هرجايى را
گر زبانم نكند ياد تو خاموشى به * عاشقم بهر سخنهاى تو گويايى را
آفريدست ترا بهر بهشت آرايى * چون گل و لاله و نرگس چمنآرايى را
رويها را همه دارند ز زيبايى دوست * دوست دارم سبب روى تو زيبايى را
چون نظر كرد به چشم و سر زلف تو همام * يافت مستى و پريشانى و شيدايى را
* *
ساقى همان به كامشبى در گردش آرى جام را * وز عكس مى روشن كنى « 1 » چون صبح صادق شام را
مى ده پياپى تا شوم ز احوال عالم بىخبر * چون نيست پيدا حاصلى اين گردش ايام را
كار طرب را ساز ده و اصحاب را آواز ده * در حلقهء خاصان مكش اين عامِ كالانعام را
ز آن حلقهاى عنبرين آرام دلها مىبرى * آشوب جانها كردهاى آن زلف بىآرام را
اى آفتاب انجمن از عكس روى و جام مى * در جان ما زن آتشى تا پخته يا بى خام را
اى عاشقت هر شاهدى رند تو هرجا زاهدى * در كار عشقت كرده دل يكباره ننگ و نام را
هردل كه هست اندر جهان رغبت بزلفت مىكند * نخجير ديدى كو بجان جوينده باشد دام را
صوفى چو لفظت بشنود ديگر نگويد ماجرا * حاجى چو بيند روى تو باطل كند احرام را
هرگه كه دشنامم دهى آسوده گردد جان من * از لهجهء شيرين تو ذوقى بود دشنام را
هامش
( 1 ) - در اصل :وز عكس روشن مىكنى.