* *
زهى خيال تو راحت فزاى انديشه * مباد جز بخيالت هواى انديشه
بجز تو گر گذرد هيچكس بخاطر من * دهم بباد فراقت سراى انديشه
ز شوق پيش رود جان بسر چو باز آيد * خيالت از دَرِ خلوت سراى انديشه
ز عقل نعره برآيد كه آمد آن صورت * كه داد رونق حسنش سزاى انديشه
چو طبع در سخن زلف دلكشت آيد * نسيم مشك دمد از هواى انديشه
وگر ملاحت حسنت بيان كنم حالى * فزون شود نمك نكتهاى انديشه
دهان تنگ ترا خواستم كه وصف كنم * كجا مجال سخن بود و جاى انديشه
شد آفتاب جمالت كه عالم افروزست * بذرّهء دهنت رهنماى انديشه
ز روى خوب تو اى دوست در بهشت ايزد * بيافريد بهشتى براى انديشه
زهى ز ذوق خراميدن قدت صد بار * دريد شعرم برخود قباى انديشه
غزل ز بهر تو گويم كه لايق غزلى * حديث دوست بود جانفزاى انديشه
بزيب حسن تو و فرّ صاحب اعظم * موافقست نسيب و ثناى انديشه
نظام ملك جهان شمس دين كه روشن كرد * زمين چو جرم فلك از ضياى انديشه
* *
در خاكدان تيره دلم را قرار نيست * آب و هواى خاكْ مرا سازگار نيست
دل را خيال عالم علويست در دماغ * اين نقشهاى چرخش از آن اختيار نيست
نقاش دهر خوب نگارد صوَر وليك * حسنى كه او دهد همه جز مستعار نيست
مرغيست جان حَظايرِ قُدسى نشيمنش * در آشيان مركز خاكش قرار نيست
دايم بقافِ قُرب گرايد ولى چه سود * هر مرغ را به حضرت سيمرغ بار نيست
محبوس در ولايت محسوس ماندهايم * ز آن سيرِ ما از آنسوى نيلى حصار نيست
بيرون بَرَد ز ششدر اين هفت مهره جان * هر دل كه باز بستهء پنج و چهار نيست
دل را شكارِ عشوهگَهِ اين جهان مكن * چون بر كسى نهانِ جهان آشكار نيست