چون [ دل ] بينا ندارى رهبر مردم مباش * عقل خندد چون دليل كاروان بيند ضرير
نان خوان پادشاهانت نيايد در نظر * گر برون آيى ز حرص خويش چون موى از خمير
پايمالان طريقت بر رهت افتادهاند * از تو چون خواهند يارى سرمگردان ، دستگير
در سخن گفتن گرت باشد فوايد نرمگو * بانگ بىحاصل مكن لاخير فى صوت الحمير
خوش نمايد عاشقان را نرمگويى از قلم * چون غرض علمست بىمعنيست فرياد صَرير
در جوانى از تو آيد كار پيران حكيم * گر كند ارشاد نفس جاهلت را عقل پير
شيب آنكس را نذير « 1 » آمد كه ترسد از وفا * هركه جويد نيستى او را نذير « 2 » آمد بشير
مىنشيند باز بر دستت بميل خويشتن * هرزمان دامى مساز و زاغ و كرگس را مگير
نانپرستان عقل را مغلوب شهوت كردهاند * حيف باشد خسروى بر دست كنعانى اسير
از توانايى و دانايى شود كارت تمام * فكر بايد بعد از آن معنى باخلاص ضمير
سعى انسان را اگر يارى « 3 » دهد توفيق حق * يُحصَلُ المطلوبُ سهلا انّه نِعمَ النّصير
طاعت و تقوى گزين وز معصيت پرهيز كن * تا نباشد چون شياطين موضعت بئس المصير
نرمخويى كن كه چون صورت پذيرد « 4 » خوى نرم * در قيامت جامه « 5 » يى باشد تنت را از حرير
حسن خلق و علم و تقوى را بود صورت بهشت * خوى زشت و جهل و عصيان را بود هيأت سعير
بد مكن زنهار تا آنجا نگيرى در كنار * زنگيى كز روى زشتش ننگ دارد رنگ قير
گر چو خضرت مشرب از آب حيوة حكمتست * زنده مانى تا بود گردون گردان را مسير
چون به خدمت در ميانبندى ميان مردانه بند * تا ز تن جان برنيايد دل ز خدمت بر مگير
با ملامت نان مده كز ترشى پيشانيت * تلخ گردد در دهان دوستان خرما و شير
بىتكلّف در ميان نه با عزيزان ما حَضَر * گر ميان سفره خود يك لقمه نانست اى فقير
دامن اصحابِ دل را گر بدست آوردهاى * از جهانت صحبت اين قوم باشد دستگير
هامش
( 1 ) - در اصل : بدير
( 2 ) - در اصل : نظير
( 3 ) - در اصل : بارى
( 4 ) - در اصل : پذير
( 5 ) - در اصل : خانه