از آن مهرست پيوند دل و جان * وز آن موجود شد در عالم انسان . . .
( از صحبتنامه )
جهل در دست و علم درمانست * علم آب درخت ايمانست
ز آب گردد درخت تازه و تر * خلق را منتفع كند ز ثمر
ميوهء آن درخت طوبىوش * وَرَع و طاعتست و خلقى خوش
علما شمع مجلس افروزند * خلق را علم و حكمت آموزند
گرچه در صورت مساكينند * ملك اسلام را سلاطينند
هست انفاس عالم عامل * همچو باد بهار باحاصل
هردو مشكين و جان فزاينده * از رهِ لطفِ حق نماينده
از يكى گِل بنعمت آبستن * و از دگر دل بحكمت آبستن
خورده هريك چو خضر آب حيوة * از حلاوت حديثشان چو نبات
جان كه ره بر سر معانى يافت * همچو خضر آب زندگانى يافت
علم جان دگر بجان بخشيد * كز فنا جاودان امان بخشيد
هركه از عين علم شد سيراب * جان او را اجل نديد بخواب
چون شود منقطع نفس ز نفس * برهد مرغ جان ز بند قفس
گر ز علم و عمل نيايد بر * باشد او را ز خاك تيره مقر
ور دو بالش بود ز علم و عمل * وقت پرواز بگذرد ز زُحل
* *
گرچه دارى برگ بىبرگى مزن لاف اى فقير * حال خود گويد كه هستى بىنظر يا بىنظير
آنكه دارد مايهء معنى ز دعوى فارغست * بوى خوش تعبير مىفرمايد از مشك و عبير
هر سر مويت سخن گويد چو دربندى زبان * هست گويايى ز خاموشان بغايت دلپذير
چون سخن گويند پيران طريقت گوش باش * تا شود جانت ز انواع معانى مستنير
دم مزن آنجا ز دانايى كه بىشرمى بود * گر زند در حضرت سيمرغ گنجشكى صفير