حافظ نيز باشعار او نظر داشته و بعضى از غزلهاى او را استقبال كرده است « 1 » . در اشعار همام نفوذ افكار عرفانى بسيار ديده مىشود ، حتى در غزلهاى او چنان كه بسيارى از آنها حاوى معانى و اشارات صريح اهل سلوكست . از اشعار اوست :
گروهى كز شراب عشق مستند * درين سرمستى از روز الستند
ببزم عشق چون ساغر گرفتند * خيال عاشقى در سر گرفتند
چو ز آن مجلس قدم بيرون نهادند * بمنزلگاه سفلى اوفتادند
ز همّت سوى آن مىننگريدند * كه اين منزل به خود لايق نديدند
اگر دُنيى سرآيد غم ندارند * سرِ سوداى عُقبى هم ندارند
همه سوداپرست و لاابالى * ز هرچ آن نيست سودا گشته خالى
گرفته روز و شب بر ياد دلبر * صبوحى در خرابات قلندر
مشوّش گشته دلشان از صفيرى * ببوى جامى ايشان را نفيرى
گريبان هر نفس چاك از سرودى * بفرياد و فغان از بانگ رودى
زند بر وجد عاشق خنده عاقل * چو طفل از رقص مرغ نيم بسمل
نمايد زاغ انكارى ز بلبل * كه از بهر چه شد ديوانه بر گل
زغن را گو تو مردارى همى خور * كه طوطى هست ارزانى بشكّر
كسى كش آب حيوانست مشرب * نيالايد به آب پارگين لب
نه هرجاييست كان گوهر عشق * خوشا جانى كه باشد درخور عشق
گر آدم را نبودى عشق همدم * ملايك را نگشتى قبله آدم
چو بوى عشق پيدا گشت در خاك * ملك بنهاد حالى روى بر خاك
گِل آدم چو دست دوست بسرشت * درو تخمى ز بهر خويشتن كشت
هامش
( 1 ) - از آن جمله :« دانى كه چيست دولت ديدار يار ديدن »كه استقبالست از :« اى آرزوى چشمم رويت بخواب ديدن »از همام