بشير نيكپى ، پيك مبارك * زمين را خاك پايت تاج تارك
بنات بوستان پروردهء تو * دلِ لاله بدست آوردهء تو
نسيمت همدم مشك تتارى * بر آتش از دمت عود قمارى
چراغ روح را خوشبوى كرده * ز انفاس مسيحا بوى برده
تويى برقعگشاى چهرهء گل * گرهبند شكنج زلف سنبل
روانِ آب گشته روشن از تو * شده مشكين هواى گلشن از تو
تو رخش باد را چون آب رانى * تو درس چشمه را چون آب خوانى
نه آخر مركب جمشيد بودى * هوادارى بمرغان مىنمودى
بكنعان بوى پيراهن رساندى * فسون مصر بر يعقوب خواندى
دمى راحترسانِ روح ما باش * دوا ساز دل مجروح ما باش
چو از آتشدلان مىآورى ياد * دلم خوش مىشود ، يارب خوشت باد
( از گل و نوروز )
* *
خاك كف راهنشينان نجد * باديهپيماى بيابان وَجد « 1 »
بود شبى غرقهء خون آمده * وز حرم عقل برون آمده
همنفس وحش بيابان شده * خستهء چنگال عقابان شده
ديد كسى از دو جهانش ملول * ساخته در كوى تحيّر نزول
گفت بده مژده كه ليلى رسيد * قيس چو آوازهء ليلى شنيد
سوى سراپردهء معنى شتافت * هيچ بجز صورت ليلى نيافت
رخش فنا بر سر مجنون براند * او متلاشى شد و ليلى بماند
پردهء دل از رخ جان برگشود * چشم حقيقت بجهان برگشود
ديد در آيينهء رخسار دوست * نقش رخ خويش و گمان برد اوست
هامش
( 1 ) - مراد مجنون است