مردمى كن ز علم روى متاب * تا شوى قبلهء اولو الالباب
خانهء ديده وقف مردم ساز * مهر با مردمان واقف باز
پيرو عقل باش و علم آموز * راحت خلق خواه و روحافروز
خرد اندوز تا كسى باشى * ور ندارى خرد خسى باشى
در هنر كوش گر سرى دارى * كه رسى از هنر بسردارى
دانش آموز و سرفرازى كن * خاطر افروز و دلنوازى كن
با خدا باش و خودپرست مباش * مى تحقيق نوش و مست مباش
در جوانى طريق پيران گير * تا طريقت روان نهندت پير
اهل صورت گرت برند از راه * مدد از رهروان معنى خواه
شمع دل پيش راه ايشان دار * خويش را در پناه ايشان آر
ملك كيخسروان ز پيران جوى * گنج قارون ز كُنج ويران جوى
راه اين قوم را منازل نيست * بحر اين جمع را سواحل نيست
اين بزرگان ز كشور دگرند * وين سواران ز لشكر دگرند
رايتى ديگرست اين رايت * و آيتى ديگرست اين آيت
هرچه جويى برو ازيشان جوى * و آنچه گويى بيا ازيشان گوى
بگذر از ملك و پادشايى كن * زهد به فروش و پارسايى كن
خويش را در ميان مبين چون شمع * تا شود روشن از تو خاطر جمع
سرفرازى ز زيردستى جوى * ذوقِ هستى ز ترك هستى جوى
هيچ دانى كه كيست دشمنكام * آنكه او دوست را نداند نام
اگر از دوستى ترا خبرست * دوستى پيش دوستان دگرست
تا توانى نواى عشق مساز * كه ازين ره كسى نيايد باز
ور كنى ساغر محبت نوش * كسوت عاشقى ز عقل بپوش
عشق محمود را اياز كند * چشم بلبل بغنچه باز كند
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 904
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص٩٠٤