نُه ايوان بيك دَم برانداخته * دو عالم بيك داو در باخته
جگر تشنه و غرق آب آمده * زبان بسته و در خطاب آمده
نوايى نه و گنج در آستين * سرايى نه و ملك زير نگين
چو سوسن زبانآور امّا خموش * چو بِه خوشنفس ليك پشمينهپوش
مُنزّه ز حشمت ولى محتشم * مبرّا ز حرمت ولى محترم
فرو خوانده حرف ازل تا ابد * قلم رانده بر حرف جان و خرد
فلكشان شراعِ سَرِ بارگاه * مَلَكشان گداى دَرِ خانقاه
جهان بر دَرِ قصرشان غُرفهيى * فلك بر سر بامشان شُرفهيى
گدايان فارغ ز سلطان و شاه * اميران ايمن ز خيل و سپاه
منازل شناسانِ راهِ عدم * ترنّم نوازانِ بزمِ قِدَم . . .
خدايا چو هستم برين دَرْ غلام * درودم بديشان رسان و السّلام .
* *
بده ساقى آن لعل ياقوت رنگ * كه برد از رخ لعل و ياقوت رنگ
رَوان در ده آن عين آب روان * نه آب روان كآفتابِ روان
كه آنها كه با ما نشستند شاد * برفتند و از ما نكردند ياد
كه مىداند از فيلسوفانِ حَى * كه جمشيد كى بود و كاوس كى
كدامست جام جم و جم كجاست * سليمان كجا رفت و خاتم كجاست
چو سوى عدم گام برداشتند * درين بقعه جز نام نگذاشتند
منه دل براين گلشن دلگشاى * كه چون بگذرى باز مانى بجاى
درو بستن دل ز ديوانگيست * به دو آشنايى ز بيگانگيست
درين دارِ شش در نيابى بكام * مجالِ مجال و مقامِ مقام
بده ساقى آن جوهر روح را * دواى دل ريشِ مجروح را
كه دوران چو جام از كف جم ربود * كه داند كه جمشيد بود ار نبود