همى گذشتى و بر من لبت سلامى كرد * سلامَتِ من مسكين به آن سلام ببرد
امام شهر چو محراب ابروى تو بديد * سجود كرد كه هوش از سر انام ببرد
حكايت من و زلف تو كى تمام شود * كه هرچه داشتم از دين و دل تمام ببرد
بدست هيچكسى اوحدى نداد زمام * غم تو آمد و از دست او زمام ببرد
* *
من كه خَمّارم بمسجدها مده را هم دگر * كآن زمان مَى خوردم و در حال مىخواهم دگر
محنت من جمله از عشق است و رنج از آگهى * بادهيى در دِه كه عقلم هست و آگاهم دگر
رَحْم بر مسكينِ سرگردان بگفتى واجبست * رحمتى بر من كه سرگردان و گمراهم دگر
مدتى در بسته بودم ديده از ديدار خوب * صورت او در خيال آمد ز ناگاهم دگر
روى گندمگون او با من نمىدانم چه كرد * اين همى دانم كه همچون كاه مىكاهم دگر
با زنخدانش مرا ميل است مىدانم كه زود * خواهد افگندن ببازى اندرين چاهم دگر
هم نبخشودى دلش بر نالهء شبهاى من * گر به گوش او رسيدى ناله و آهم دگر
اوحدى امسال گر آهنگ رفتن مىكند * گو سفر مىكن كه من حيران آن ماهم دگر
* *
منم غريب ديار و تويى غريبنواز * دمى به حال غريب ديار خودپرداز
بهر كمند كه خواهى بگير و بازم بند * به شرط آنكه ز كارم نظر نگيرى باز
بر آستين خيال تو مىدهم بوسه * بر آستان وصالت چو نيست دست نياز
گرم چو خاك زمين خوار مىكنى سهل است * چو خاك مىكن و بر خاك سايه مىانداز
درون سينه دلم چون كبوتران بتپد * چه آتش است كه بر جان ما نهادى باز
خيالِ قدِّ بلند تو مىكند دل من * تو دست كوته من بين و آستين دراز
هزار ديده به روى تو ناظرند و تو خود * نظر به روى كسى برنمىكنى از ناز
اگر بسوزدت اى دل ز درد ناله مكن * دم از محبت او مىزنى بسوز و بساز
حديث درد من اى مدّعى نه امروزست * كه اوحدى ز ازل رند بود و شاهد باز