از جان برآمدست ، نباشد شگفت اگر * در دل نشيند اين سخن دلپذير ما
اى اوحدى اگر يَدِ بَيْضا برآورى * مشنو كز آن تنور برآيد فطير ما
* *
عشق روى تو نه دَر خورْدِ دلِ خامِ منست * كاوّل حسن تو و آخِرِ ايّام منست
از تو دارم هوسى در سَرِ شوريده ولى * راه عشقت نه بپاىِ دلِ در دامِ منست
مگرم عقل شكيبى دهد از عشق ار نه * بس خرابى كند اين جُرعه كه در جام منست
من حَذَر مىكنم از عشق ولى فايده نيست * حَذَر از پيش بلايى كه سرانجام منست
آفت سيل بهمسايه رساند روزى * سخت باريدنِ اين ابر كه بر بام منست
روزگار از دل محنتكش من كم مَكُناد * دَرْدِ عشق تو كه قُوتِ سَحَر و شام منست
تا قباى تو بر اندام تو ديدم ز حسد * خار شد هر سر مويى كه بر اندام منست
نامه سهل است بنشتن به تو ليكن تو ز كِبر * هرگز آن نامه نخوانى كه درو نام منست
گرد عاشق شدن و عشق نگردد ديگر * اوحدى گر بچشد زهر كه در جام منست
* *
چه دستها كه ز دستِ غَمِ تو بر سَر نيست * چه ديدهها كه ز ناديدنت به خون تر نيست
هزار جامهء پرهيز دوختيم و هنوز * نظر ز روى تو بر دوختن مُيَسَّر نيست
ز شام تا بسحر غير از آنكه سجده كنم * بر آستان تو هيچم نماز ديگر نيست
اگر تو روى بپيچى وگر ببندى در * به هيچ روى مرا بازگشت ازين در نيست
ز چهره پرده برافگن كه با رخ تو مرا * بشب چراغ و بروز آفتاب درخور نيست
بهركه بود بگفتم حديث خويش تمام * هنوز هيچكسى را تمام باور نيست
ز دست زلف تو دل باز مىتوان آورد * ولى چه فايده چون اوحدى دلاور نيست
* *
طراوتِ رُخَت آبِ سَمَن تمام ببرد * رخت ز گل نَم و از آفتاب نام ببرد
غلام كيستى اى خواجهء پريرويان * كه ديدن تو دل از خواجه و غلام ببرد