هركه اين آب خورد باقى ماند * چشم او در جمالِ ساقى ماند
دين بدانش بلند نام شود * دينِ با علم كى تمام شود
( جام جم )
شبى پروانهيى با شمع شد جفت * چو آتش درفتادش خويش را گفت
كه پيش از تجربت چون دوست گيرى * بنه گردن كه پيش دوست ميرى
سخن در دوستدارى آزمودست * كز ايشان نيز ما را رنج بودست
دل من ز آن كسى يارى پذيرد * كه چون از پاى افتم دست گيرد
درين منزل نبينى دوستدارى * كه گر كارى فتد آيد بكارى
چنينها دوستى را خود نشايند * كه اندر دوستى يك هفته پايند
اگر با عقل دارى آشنايى * جدايى جوى ازين ياران جدايى
( دهنامه )
به گل گفتند بلبل بس حقيرست * ترا با او چرا اين دار و گيرست
بگفتا بلبلى كاز من زَنَد لاف * بَرِ من به ز دَه سيمرغ در قاف
دلى صافى تُرا از لشكرى به * درونى بىنفاق از كشورى به
نظر كز راستى آيد بلندست * برون از راستى خود ناپسندست
بچالاكى نظر جوى از بلندان * ولى پرهيز كن از چشم بندان
( دهنامه )
اين چرخ گِرْدگَردِ كواكب نگار چيست * وين اختر ستيزهگَرِ كينهدار چيست
هان اى حكيم هرچه بپرسم ترا بگوى * تا مُنْكَشِف شود كه درين پود و تار چيست
پروردگار و نفس ببايد شناختن * اين نفس خود چه باشد و پروردگار چيست
زينسوىِ لامكان و از آنسوىِ هفت چرخ * پيوند آن دو واسطهء كامگار چيست
اين طول و عرض چند و زمان و مكان كدام * اين خطّ و نقطه چون و محيط و مَدار چيست
اين چار عنصر و سه مَواليد و شش جهت * اين پنج روزن و دو دَرو يك سوار چيست