* *
اگر بمجلس قاضى نمودهاند كه مستم * مرا از آنچه تفاوت كه رند بودم و هستم
مرا چه سود ملامت ، بيار بادهء روشن * كه پند كس ننيوشم كنون كه توبه شكستم
اگرچه گوشه گرفتم ز خلق و روى نهفتم * گمان مبر كه ز دام تو شوخ ديده برستم
گمان مبر كه بدوزم نظر ز روى تو هرگز * كه من چو صنع ببينم خداى را بپرستم
دلم تعلّق اگر با دهان تنگ تو دارد * روا بود كه بگويم كه دل به هيچ نبستم
هزار بار دلم ريش كردهاى بجفاها * كه هيچبار نگفتى دلِ كه بود كه خستم
چو محتسب پَىِ رندان همى رود بملامت * مكن حكايت من پيش او كه صوفى مستم
ستمگرا چه برآيد ز دست من كه ببردى * قرار و صبر و دل و دين و هرچه بود بدستم
باوحدى دل من پاىبند بود هميشه * ترا بديدم و از بند او تمام برستم
* *
تا فاش گشت سِرِّ دهانِ چو قند تو * رغبت نمىكند بشَكَر دردمند تو
محتاج قيد نيست كه زندانيان عشق * بيرون نمىروند بجور از كمند تو
كشتند در كنار چمن سروها بسى * ليكن نمىرسند به قدّ بلند تو
گر صد غبار بر دل من باشد از غمت * مشكل جدا شود ز عنان سمند تو
ور ديگرى ز تيغ جفاى تو سركشد * من سر نمىكشم كه شدم پاىبند تو
كردم فداى تو دل و دين و توان و جان * تا خود كدام باشد ازينها پسند تو
از دردت اوحدى سخنى دارد اى نگار * بشنو حكايتى كه كند دردمند تو
* *
بنگر بر آن دوابروى همچون كمان او * و آن غمزهء چو تير و رخ مهربان او
انگشت مىگزد به تحير كمان چرخ * ز انگشت رنگ داده و انگشتران او
گر جان من طلب كند از من دريغ نيست * بشنو ، كه اين دروغ نگفتم ، بجان او
گو بوسهيى بجان به فروش ، ار زيان كند * دل نيز مىدهم كه نخواهم زيان او
با دشمنان دوست كنم دوستى مدام * زيرا كه غيرت آيدم از دوستان او