اواخر قرن ششم هجرى و نيمهء اول قرن هفتم هجرى مىزيست و با همه زبانآورى و با آنكه نام او بر قلم بيشتر نويسندگان تراجم رفته است سرگذشتى مبهم و شرح حالى تقريبا ناشناخته دارد . اسم او را همهجا سراج الدين نوشتهاند و از آن جمله در نسخهيى از ديوان او كه بسال 712 هجرى كتابت شده ، و اساس مطالعهء من در تتبّع احوال وى بوده ، در آغاز آن « الشيخ الحكيم سراج الدين قمرى » و در پايان آن با اشاره به فوتش « مرحوم سراج الدين قمرى » ذكر شده و همين صورت « سراج الدين » در بسيارى از مآخذ بعدى تكرار شده است و بنابرين « سراج » خلاصهء نام او به نظر مىآيد و اين دربارهء چند شاعر ديگر كه سراج الدين نام داشتهاند مانند سراج بلخى و سراج سگزى و غيره نيز متداول بوده است ، و خود شاعر هم چند بار خويش را « سراج » ناميده و به صورت تركيبى « سراج قمرى » آورده است « 1 » يعنى به همان نحو كه در آغاز اين مقال ديدهايم .
تخلّص يا لقب شعرى او « قمرى » بضمّ اول و سكون ثانى است يعنى نام مرغ مشهور ، و اگر بعضى آن را بتلفظ ديگر تصوّر كرده باشند اشتباهست زيرا خود بارها تخلص خود را به صورت مذكور توجيه كرده است « 2 » و چنان كه از سخن شاعر برمىآيد نام او با عنوان « مولانا » همراه بود « 3 » .
هامش
( 1 ) - :سراج قمرى در باب خويشتندارى * بجان تو كه اگر مثل خويشتن دارد
بندهء كمتر سراج قمرى اينك گردنش * چون كبوتر يافت طوق خدمت اين بارگاه( 2 ) - از آن جمله گويد :خاصه فرخ قمرى آن مرغى كه از بهر غذا * طوطى نطق از مزاج شكر او شكر گرفت
وصل تو نايافته بيهده قمرى * فاخته كردار چند گويد كوكو
قمرى چه مرغ شد كو در باغ تو بنالد * بر تو ببانگ زاغى صد نعرهء چنويى
قمريت را ز طوق شقاوت خلاص كن * اى بندگيت موجب آزادى از شقا
قامت قمرى بىبال ز بس بار گناه * بيم آنست كه چون طوق كبوتر گردد( 3 ) - در مدح سيد الوزراء شرف الدين محمد الكاتب كه شاعر با او مصاحب و جليس بوده گويد :تو آن مگير ، نه مولاى بارگاه توام * وزين سبب لقب من شدست مولانا . . .