يا بِنعَم دار مرا پاىبست * يا بكرم دار مرا زيردست
روح پدرْ پيرِ مرا شاد كن * بهر خدا بندهيى آزاد كن
جان چه ستانى كه جوانم هنوز * حيف اميدى كه بمانم هنوز
گرچه گزيدى با يادى مرا * جان و جوانى نه تو دادى مرا
شاه جهانى بجهان زينهار * آنچه ندادى مستان زينهار
حيف بود خون كسى ريختن * كش نتوان باز برانگيختن
نامه بدين نكته بپايان رسيد * در ره طى باز بعنوان رسيد
پس ببرِ شاه فرستادمش * از خود و از بند خبر دادمش
شاه جهان خسرو خورشيد فر * برده بشمشير ز خورشيد فر
دوده و قرطاس و قلم خواست زود * پاسخ ازينگونه بياراست زود :
گفت كه اى كشتنى ناسپاس * مسخرهء ناكس حق ناشناس
تو بجهان از چه سبب زيستى * هيچ نگويى كه تو خود كيستى
نيست ترا روىِ رهايى ز بند * خواه كنون بگرى و خواهى بخند
بند بسايد پس ازين پاى تو * چاه بود تا بابد جاى تو
زنده سوى گور فرستادمت * حال همينست ، خبر دادمت
از كرتنامهء ربيعى چنان كه گفتهايم ابياتى پراگنده در تاريخنامهء هرات تأليف سيفى هروى آمده است و اينك چند بيتى از آن كتاب در اينجا با ذكر صفحات نقل مىكنيم :
شد از هر دو سو آتش رزمتيز * بيفزود هر دم همى رستخيز
ز هر سو سوى رزم بردند دست * هم آن و هم اين سوى بالا و پست
بشمشير تيز و بچاچى كمان * هم آنها هم اينها زمان تا زمان
همى رزم جستند و كين توختند * تن و دِرْع برهم همى دوختند
( ص 329 )