از ابتداى احوالش اطلاع كافى در دست نيست ولى گويا در اوان شباب به قصد تحصيل علم از مازندران بيرون رفته و ظاهرا مدتى در رى و شايد خراسان بسر برده بود و بعيد نيست كه طمع شاعرى در دستگاه خوارزمشاهان آل اتسز او را بحدود ماوراء النهر و خوارزم هم كشانيده باشد . آذر او را « از تلامذهء امام فخر رازى و از اقران كمال اسمعيل و رفيع لنبانى و عمادى شهريارى دانسته و گفته است كه مدح يكديگر كردهاند » .
و سخن او درين موارد درست به نظر مىآيد .
اگر شاگردى سراج در نزد امام فخر رازى درست باشد بايد او در سال 606 هجرى كه سال وفات امام المشكّكين است بيست و چند سالى داشته و بنابرين در حدود سال 580 يا قريب به اين تاريخ ولادت يافته باشد .
قول آذر در معاصر بودن كمال الدين اسمعيل و ديگر شاعران پايان قرن ششم و اوايل هفتم اصفهان و عراق با سراج قمرى درست و محقق است زيرا در ديوان سراج قمرى
هامش
از صفحهء پيشبنده گر از حضرت تو رفت عجب نيست * خلق تو همچون گلست و بنده خبزدو*تا كيم چرخ سفرپيشه چنين خواهد داشت * در سفرهاى چنين رنجفزاى و جان كاه
چون مرا مفلسى آمد ز فلك بهره چه سود * گر مرا خوانى بر تخت هنر شاهنشاهو باز در مدح همين امير گويد :طبرستان ز طرب شد طربستان اين بار * از قدوم قدم شاه مبارك ديدار
در درياى جوانمردى فخر الدوله * كه چو درياى گهر هست كفش گوهربارو همچنين در مدح يكى ديگر از افراد خاندان دابو يعنى صدر كبير امير فخر الدين دابو از رجال بزرگ مازندران گويد :هيچ دانى كه ز دورى جناب عاليت * حال و جان و دل من بر چه نسق بود تباه
دو مه از نزد تو غايب بدم و در غيبت * دو سه روزم دو سه مه بيش بود ، خاصه دو ماه !و اين معنى بتكرار از قصايدش مشهودست .