قصيدهء ذيل را در مدح كمال الدين اسمعيل مىبينيم :
گر دگرباره قبولت بود اى باد شمال * پيش سلطان سخن خسرو اقليم مقال
عرضه كن خدمت من به روى و رمزى برگوى * ز آرزومندى من گر نبود جاى ملال
اشتياقم بكمالست و هم از غايت لطف * بود ار خدمت من نيز رسانى بكمال . . .
و درين قصيده كه به علت دو بار ذكر نام گوينده ( يعنى قمرى ) صحت انتساب آن بسراج قمرى مسلّم و محقّق است ، شاعر خود را پيرو نظم كمال الدين اسمعيل و بدين تعبير « اسمعيلى » شمرده و گفته است :
ز اتّباعِ رهِ نظمت شده اسمعيلى * وندر آن راه ز تنگى نبود كُنجِ ضلال
اين قصيده چنان كه از ظاهر آن برمىآيد در دورهء پختگى سراج قمرى در شعر سروده شده و ظاهرا تاريخ آن از سنين اوليهء قرن هفتم آنسوتر نيست و بنابراين همعهدى او با معاصران كمال هم امكان كلّى دارد .
از جملهء بزرگان ديگرى كه سراج با آنان معاصر بوده و ارتباطى ميانشان وجود داشته سيف الدين باخرزى شاعر و صوفى مشهور قرن ششم و هفتم هجرى متوفى بسال 629 هجريست « 1 » كه سراج قمرى او را در شصت سالگى مدح گفته و آرزوى لقاى او را كرده بود ، درين قصيده :
يا رب منم رسيده عمرم بشام دنيا * بَعدِ شب جوانى چون صبحِ پير رسوا . . .
مولاى سيف دينم بسته ميان چو نيزه * در خدمت ايستاده همچون علم بيك پا
هرگز فرو نيايد آن سر بسقف گردون * كش باز بالش آمد زين آستان اعلا
سيفى چو تيغ هندى عارى ز زنگ بدعت * مشرق نموده غربش از نور در بخارا . . .
و از طرفى ديگر چنان كه خواهيم ديد سراج قمرى مدّاح حسام الدوله اردشير بن كينخوار باوندى است كه پايتختش در آمل بود و بسال 647 هجرى درگذشت ؛ و نيز در ضمن مدايح سراج بنام غياث الدين پير شاه بن محمّد خوارزمشاه ( مقتول بسال 627 ) و برادرش
هامش
( 1 ) - دربارهء سيف الدين باخرزى رجوع شود به همين كتاب ج 2 چاپ اول ص 856 - 858