يكى رزم خرّم برآراست شاه * كز آن خيره شد چشم خورشيد و ماه
درخشان علمها بگاه نبرد * ز پيروزه و سرخ و نيلى و زرد
سواران و نيزه چنان مىنمود * كه بر كوه آهن يكى بيشه بود
همه دشت و صحرا و شيب و فراز * سوار و پياده بُد و اسب و ساز
درآمد ز جاى آن سپاه گران * تو گفتى كه شد كوه و بيشه روان
( ص 370 )
ز هرگونه آواى شير ژيان * همى رفت بالاتر از آسمان
بهر گام گفتى يكى اهرمن * كمين كرده از بهر خون ريختن
به شهر اندرون از نشيب و فراز * همه گرگ بود و گوزن و گراز
( ص 91 )
دَم كوس در كوه و هامون گرفت * تو گفتى زمين و آسمان خون گرفت
بناليد طبل نبرد از دو روى * جهان شد سراسر پر از گفتوگوى
درفش از پس و پيش بر پاى شد * درخش سنان عالم آراى شد
دو لشكر همه صفدر و كينهور * چو شيران فتادند در يكدگر
بپرخاش و پيكار كردند روى * چو سيل روان خون درآمد بجوى
( ص 310 )
بهر كار رُخ سوى دادار دار * همى يار و ياور جهاندار دار
ز روز پسينت در انديشه باش * بنيكىشناسى خردپيشه باش
مشو در پس آز و آيينِ بَد * بگيتى بنيكى بمان نام خُوَد
همى تا ترا دست هست و توان * مكن بد بجاى كهان و مهان
ره راستى جوى و پاداش ياب * مكن خويش را بستهء خورد و خواب
چو كارى شود بر تو دور و دراز * نيازى ببر بر دَرِ بىنياز