قسمتهايى از آن را نقل كرده است و اينك چند بيتى از آنكه با شرح غافلگير شدن ربيعى در مجلس شراب بوسيلهء مأموران ملك فخر الدين آغاز شده است :
از در و ديوار عَوانان شاه * چند تن و ، شحنهء زندان شاه
بسته ميان تنگ درون آمدند * شسته همه چنگ به خون آمدند
نى بنشستند و نه مى كرده نوش * مطرب و چنگ و دف و نى شد خموش
در دلم آمد كه بخمّ كمند * بست مرا خواهد چرخ بلند
با من از آغاز يكى ز آن گروه * گفت كه اى كودك دانشپژوه
باده مخور دست بدار از گناه * خيز كه مىخواندت القصه شاه
يكسره ياران همه برخاستيم * كار جز آن بود كه ما خواستيم
نى دل بزم و نه تمنّاى مى * روى نهاديم سوى قصر كى
فرّ كيان شاه فريدون نژاد * وارث كيخسرو با دين و داد
پشت جهاندارى و روى سپاه * نازش نام و نسب كرت شاه
شاه جهان خسرو روى زمين * وارث جمشيد ملك فخر دين
داشت يكى بند گران ساخته * ز آهن و فولاد بپرداخته
كرد مرا بسته بدان بند پاى * سرمكش « 1 » از خواهش گيهان خداى
آن دگران را همه آزاد كرد * چرخ فلك بين كه چه بيداد كرد
من شده پس بستهء بند گران * راست چو كاوس بمازندران
بار غمى بر دل و بر پاى بند * با همه غم همنفسم تاىِ چند « 2 »
جان « 3 » من از صحبتشان در غريو * بُلعجبى چند نه مردم نه ديو
يك دل از ايشان بجهان شاد نه * چون دلشان آهن و پولاد نه
ديو يكى مسخره در گردشان * خرس يكى لَتخوره « 4 » شاگردشان
عادتشان بستن و آويختن * خصلتشان كشتن و خون ريختن
هامش
( 1 ) - كذا ، شايد : شرمگن
( 2 ) - در اصل : تا به چند
( 3 ) - در اصل : حال
( 4 ) - لتخوره : پسگردنىخور .