عُروة الوُثقى است اين تركِ هوى * بركشد اين شاخ جان را بر سما
* *
اى بسا ظلما كه بينى در كسان * خوى تو باشد در ايشان اى فلان
اندر ايشان تافته هستىّ تو * از نفاق و ظلم و بد مستىّ تو
آن توى و آن زخم برخود مىزنى * بر خود آن ساعت تو لعنت مىكنى
در خود آن بد را نمىبينى عيان * ورنه دشمن بودهاى خود را بجان
مؤمنان آيينهء همديگرند * اين خبر مى از پيمبر آورند « 1 »
* *
مىرهند ارواح هر شب زين قفس * فارغان ، نى حاكم و محكوم كس
رفته در صحراى بيچون جانفشان * روحشان آسوده و ابدانشان
جان همه روز از لگدكوب خيال * وز زيان و سود و از خوف زوال
نه صفايى ماندش نى لطف و فرّ * نى بسوى آسمان راه سفر
جان ايشان بسته اندر آب و گل * چون رهند از آب و گلها شاد دل
در هواى مهر او رخشان شوند * همچو قرص بدر بىنقصان شوند
روح صافى بستهء ابدان شده * آب صافى در گِلى پنهان شده
مرغ كاو اندر قفس زندانيست * گر نجويد رَستن از نادانيست
روحهايى كاز قفسها رستهاند * انبياشان رهبر شايستهاند
* *
گفت موسى را يكى هشيار سر * چيست در گيتى ز جمله صعبتر
گفت اى جان صعبتر خشم خدا * كه از آن دوزخ همى لرزد چو ما
گفت از خشم خدا چِبْوَد امان * گفت ترك خشم خود اندر جهان
من نديدم در جهان جستوجو * هيچ اهليّت به از خُلق نكو
هامش
( 1 ) - اشاره است به اين حديث از پيامبر : المؤمن مرآة المؤمن