از جمادى مردم و نامى شدم * از نما مردم به حيوان سر زدم
مردم از حيوانى و آدم شدم * پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم
حملهء ديگر بميرم از بشر * تا برآرم از ملايك بال و پر
از ملك هم بايدم جَستن ز نو * كلُّ شىءٍ هالك الّا وجهه
بار ديگر از ملك پرّان شوم * آنچه اندر وهم نايد آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون * گويدم انّا اليه راجعون
آب كوزه چون در آب جو شود * محو گردد در وى و چون او شود
* *
هيچ عاشق خود نباشد وصل جو * كه نه معشوقش بود جوياى او
چون درين دل برق مهر دوست جست * اندر آن دل دوستى مىدان كه هست
تشنه مىنالد كه كو آب گوار * آب هم نالد كه كو آن آبخوار
جذب آبست اين عطش در جان ما * ما از آنِ او و او هم ز آن ما
* *
صد هزاران دام و دانه است اى خدا * ما چو مرغان ضعيف بىنوا
گر هزاران دام باشد هر قدم * چون تو با مايى نباشد هيچ غم
ما چو ناييم و نوا در ما ز تست * ما چو كوهيم و صَدا در ما ز تست
ما همه شيران ولى شير عَلَم * حملهمان از باد باشد دم بدم
حملهمان از باد و ناپيداست باد * جان فداى آنكه ناپيداست باد
گر بپرّانيم تير آن نى ز ماست * ما كمان و تيراندازش خداست
گر بجهل آييم آن زندان اوست * ور بعلم آييم آن ايوان اوست
گر بگرييم ابر پر رزق وييم * ور بخنديم آنزمان برق وييم
ما كهايم اندر زمان پيچ پيچ * چون الف كاو خود ندارد هيچ هيچ
* *