تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 483

مساهمون:

ص٤٨٣
* *
هركه را جامه ز عشقى چاك شد * او ز حرص و عيب كلّى پاك شد شاد باش اى عشق پرسوداى ما * اى طبيب جمله علّتهاى ما اى دواى نخوت و ناموس ما * اى تو افلاطون و جالينوس ما جسم خاك از عشق بر افلاك شد * كوه در رقص آمد و چالاك شد
* *
عاشقى پيداست از زارىّ دل * نيست بيمارى چو بيمارى دل علّت عاشق ز علّتها جداست * عشق اصطرلاب اسرار خداست هرچه گويم عشق را شرح و بيان * چون بعشق آيم خجل باشم از آن گرچه تفسير قلم روشنگرست * ليك عشق بىزبان روشنترست خود قلم اندر نوشتن مىشتافت * چون بعشق آمد قلم بر خود شكافت
* *
اين جهان همچون درختست اى غلام * ما برو چون ميوه‌هاى نيم‌خام سخت گيرد خام‌ها مر شاخ را * ز آنكه در خامى نشايد كاخ را چونكه پخت و گشت شيرين لب‌گزان * سست گيرد شاخها را بعد از آن سخت‌گيرىّ و تعصب خامى است * تا جَنينى كار خون آشامى است
* *
گفت معشوقى بعاشق كاى فتى * تو بغربت ديده‌اى بس شهرها گو كدامين شهر از آنها خوشترست * گفت آن شهرى كه در آن دلبرست خوشتر از هر دو جهان آنجا بود * كه مرا با تو سر و سودا بود
* *
ترك لذّتها و شهوتها سخاست * هركه در شهوت فروشد برنخاست اين سخا شاخيست از سروِ بهشت * واىِ او كز كف چنين شاخى بهشت