چو در شطرنج شد قايم بريزد نرد شش پنجى * بگويم مات غم باشم اگر اين نرد مىدانم
* *
روزها فكر من اينست و همه شب سخنم * كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
از كجا آمدهام آمدنم بهرچه بود * بكجا مىروم ؟ آخر ننمايى وطنم !
ماندهام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا * يا چه بودست مراد وى ازين ساختنم
جان كه از عالَمِ عِلويست يقين مىدانم * رخت خود باز برآنم كه همانجا فگنم
يا مرا بر دَرِ خُمخانهء آن شاه بريد * كه خمار من از آنجاست ، همانجا شكنم
مرغ باغ ملكوتم نيَم از عالم خاك * دو سه روزى قفسى ساختهاند از بدنم
اى خوش آن روز كه پرواز كنم تا بَرِ دوست * باميد سر كويش پر و بالى بزنم
كيست در گوش كه او مىشنود آوازم * يا كدامست سخن مىكند اندر دهنم
كيست در ديده كه از ديده برون مىنگرد * يا چه جانست نگويى كه منش پيرهنم
تا بتحقيق مرا منزل و ره ننمايى * يكدم آرام نگيرم نفسى دم نزنم
مَىِ وصلم بچشان تا دَرِ زندان ابد * از سر عربده مستانه بهم درشكنم
من به خود نامدم اينجا كه به خود بازروم * آنكه آرد مرا باز برد تا وطنم
تو مپندار كه من شعر به خود مىگويم * تا كه هشيارم و بيدار يكى دم نزنم
* *
آن كيست اى خداى درين بزم خامُشان * ما را همى كشد بسوى خود كشان كشان
اى آنكه مىكَشى تو گريبان جان ما * از جمع سركشان بسوى جمع سرخوشان
بگرفته گوش ما و بشوريده هوش ما * ساقىّ با هُشانى و آرام بىهُشان
آب حيات نُزل شهيدان عشق تُست * اين تشنه كشتگان را ز آن آب مىچشان
دل را گرهگشاىْ نسيم وصال تست * شاخ اميد را بنسيمى همى فشان
خود حسن ساكنست و مقيم اندر آن وجود * ز آن ساكنند زير و زبر اين مفتّشان
مقصود رهروان همه ديدار ساكنان * مقصود ناطقان همه اصغاى خامُشان