نور گرفته از برش كرسى و عرش اكبرش * روح نشسته بر درش مىنگرد به بام دل
نيست قلندر از بشر نَك به تو گفت مختصر * جمله نظر بود نظر در خمشى كلام دل
جملهء كَون مست دلگشته زبون بدست دل * مرحلههاى نه فلك هست يقين دو گام دل « 1 »
* *
دو چشم اگر بگشادى بآفتاب وصال * برآ بچرخ حقايق دگر مگو ز خيال
ستارهها بنگر از وراى ظلمت و نور * چو ذرّه رقصكنان در شعاع نور جلال
اگرچه ذرّه در آن آفتاب در نرسد * ولى ز تاب شعاعش شوند نور خصال
هر آن دلى كه به خدمت خميد چون ابرو * گشاد از نظرش صد هزار چشم كمال
دهان ببند ز حال دلم كه با لب دوست * خداى داند كو را چه واقعهست و چه حال
مكن اشارت سوى دلم كه دل آن نيست * مَپر بسوى هُمايانِ شه بدان پر و بال
جراحت همه را از نمك بود فرياد * مرا فراقِ نمكهاش شد و بال و بال
چو ملك گشت وصالت ز شمس تبريزى * نماند حليهء حال و نه التفاتِ مقال
* *
بگرد دل همى گردى چه خواهى كرد مىدانم * چه خواهى كرد ؟ دل را خون و رخ را زرد مىدانم
يكى بازى برآوردى كه رخت دل همه بردى * چه خواهى بعد ازين بازى دگر آورد ، مىدانم
بيك غمزه جگر خستى پس آتش اندر و بستى * بخواهى پخت مىبينم بخواهى خورد مىدانم
بحقّ اشك گرم من بحقّ آه سرد من * كه گرمم پرس چون بينى كه گرم از سرد مىدانم
مرا دل سوزد و سينه ترا دامن ، ولى فرقست * كه سوز از سوز و دود از دود و درد از درد مىدانم
بدل گويم كه چون مردان صبورى كن ، دلم گويد * نه مردم نىزن ار از غم ز زن تا مرد مىدانم
دلا چون گرد برخيزى زهر بادى ؟ نمىگفتى * كه از مردى برآوردن ز دريا گرد مىدانم
جوابم داد دل كآن مه چو جفت و طاق مىبازد * چو ترسا جفت مىگويم كه جفت از فرد مىدانم
هامش
( 1 ) - دو گام دل مأخوذست از « خطوتان و قد وصل » . از يادداشتهاى مرحوم بديع الزمان فروزانفر رحمة اللّه عليه .