خموش باش كه گفتى ازين سپىتر چيست * خسان سياه گليمند اگرچه ياسمنند
* *
گر ز سرّ عشق او دارى خبر * جان بده در عشق و در جانان نگر
عشق درياييست موجش ناپديد * آب دريا آتش و موجش گهر
گوهرش اسرار و هر سويى ازو * سالكى را سوى معنى راه بر
سركشى از هر دو عالم همچو موى * گر سر مويى ازين يا بى خبر
دوش مست افتاده بودم نيمشب * كاوفتاد آن ماه را بر ما گذر
ديد روى زرد من در ماهتاب * كرد روى زرد ما از اشك تر
رحمش آمد شربت وصلم بداد * يافت يك يك موى من جانى دگر
گرچه مست افتاده بودم از شراب * گشت يك يك موى بر من ديدهور
در رخ آن آفتاب هر دو كَون * مست لا يعقل همى كردم نظر
* *
مرا بگاه ده اى ساقى كريم عُقار * كه دوش هيچ نخفتم ز تشنگىّ و خمار
لبم كه نام تو گويد ببادهاش خوش كن * سرم خمار تو دارد به مستيش تو بخار
بريز باده بر اجسامم و بر اعراضم * چنان كه هيچ نماند ز من رگى هشيار
وگر خراب شوم من بود رگى باقى * چو جغد هل كه بگردد درين خراب ديار
چو لالهزار كن اين دشت را ببادهء لعل * روا مدار كه موقوف داريم به بهار
مرا چو وقف خرابات خويش كردستى * توام خراب كنى هم تو باشيم معمار
بيار رطل گران تا خمش كنم پى آن * نه لايق است كه باشد غلام تو مِكثار
* *
تمام اوست كه فانى شدست آثارش * بدوستگانى اوّل تمام شد كارش
مرا دليست خرابِ خراب در ره عشق * خراب كرد خراباتيئ بيكبارش
بگو بعشق بيا گر فتاده مىخواهى * چنان فتاد كه خواهى ، بيا و بردارش