يكى انجمن ديگر از پاك نور * پرستار ايشان در آن خلد حور
بيامد فرشته بسى در زمان * بديدار او يك بيك شادمان
بپرسيد هريك زراتشت را * نمايان به يكديگر انگشت را
همى رفت تا پيش يزدان پاك * بدل شادمان و بتن ترسناك
و ز آن پس كه راه نيايش گرفت * سخنها ز دادار پرسش گرفت
از اول بپرسيد كاندر زمين * كدامست از بندگان بهترين
چنين داد پاسخ به دو يك خداى * كه جاويد بودست و باشد بجاى
كه بهتر كسى باشد اندر جهان * كه او راستى را ندارد نهان
دگر آنكه با راستى راد گشت * دل هركس از راديش شاد گشت
بتن جز ره راستى نسپرد * دو چشمش سوى كاستى ننگرد
سيم آنكه باشد دلش مهربان * ابر چيزهايى كه اندر جهان « 1 »
ابر آتش و آب و بر جانور * چه از گوسفندان و از گاو و خر
كه از مهرشان بهره يابد روان * ز دوزخ شود رسته تا جاودان
دگر آنچه باشد ترا سودمند * چو رنجانى او را نيايد پسند
دگر هركه اندر سراى سپنج * ازو هست بر بندگان ظلم و رنج
بدوزخ بود جاودان جاى او * كزين راه بيرون بود راى او
بپرسيد زرتشت بار دگر * ز يزدان دارندهء دادگر
ز امشاسفندان كه بگزيدهتر ؟ * بنزديك ايزد پسنديدهتر
هم از تيره آهرمن بد كنش * كه هرگز بنيكى نيارد منش
ز نيك و بد كارهاى جهان * كه در عاقبت چون بود حكم آن
دگر رازهايى كه اندر نهفت * همى داشت ، در پيش يزدان بگفت
هامش
( 1 ) - بيت ناساز و ابتر است . گويا مصراع دوم به صورتى ازين قبيل بود ، چنان كه از فحواى ابيات بعد برمىآيد :ابر هرچه نيكوست اندر جهان