شود پر خلل كار آتشكده * صد آتش بيك جاى بازآمده
نيابند هيزم نيابند بوى * ز دين دشمنانشان رسد گفتوگوى
نه تيمار دارى نه انده خورى * نه پيدا مر آن بىسران را سرى
بسى گنج و نعمت ز زير زمين * برآرند آن قوم ناپاك دين
ردانى كه در بوم ايران بُوَند * بفرمان ايشان گروگان بُوَند
همان پور آزادگان و رَدان * بمانده غريوان بدست بَدان
به خدمت شب و روز بسته كمر * به پيش چنان قوم بيدادگر
چو باشند بىدين و بىزينهار * ز پيمان شكستن ندارند عار
ز ايران زمين و ز نامآوران * فتد پادشاهى ببد گوهران
ببيداد كوشند يكبارگى * نرانند جز بر جفا بارگى
كسى را بود نزدشان قدر و جاه * كه جز سوى كژّى نباشَدْش راه
بدانگه كه آيد هزاره بسر * شود كار عالم به شكل دگر
برآيد بسى ابر بر آسمان * كه باران نبارد بهنگام آن
ز گرماىِ گرم وز سرماى سخت * بريزد بسى برگ و بار درخت
ز چشمه بكاهد همه آبها * درآيد بهر كار در تابها
بسى كم شود گاو با گوسفند * بود جملگى كارها را گزند
شود خُردتر جملهء كالبَد * شود قوّت مردمان سست و بَد
بكاهد تگ اسپ و زورِ سُوار * نماند هنر در تن گاوِ كار
كسى را كه كُستى بود بر ميان * بود با نهيب و گريزد نهان
ز بس رنج و سختى كه آيد بَرُوى * تن او كند مرگ را آرزوى
يزشهاى يزدان ندارند ياد * دگرگونه گردد همه رسم و داد
نه نوروز دانند و نه مهرگان * نه جشن و نه رامش نه فَرْوَردگان
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 446
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص٤٤٦