تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 983

مساهمون:

ص٩٨٣
مىكوشيدم ؛ و چون آن عهد عهد دولت دين و آن روزگار روزگار طراوت طريقت و شريعت و عالم آراسته بود بوجود ائمهء كباركى شموس آسمان دين و نجوم فلك يقين بودند ، و زمين مزين به مكان مشايخ بزرگوار كى اوتاد زمين طريقت و اقطاب عالم حقيقت بودند ، و مريدان صادق و محبان مشفق ، همتها مقصور بر طلب شريعت و نهمتها موقوف بر رفتن طريقت ، همگنان از جهت تبرك و تيمّن روزگار خويش و از جهت آن تا در سلوك نهج حقيقت ايشانرا دليلى و معينى باشد كى بوسيلت آن به حضرت حق راه جويند و بدلالت آن ميان خواطر نفسانى و الهامهاى رحمانى فرق كنند ، احوال و مقامات شيخ ما قدس اللّه روحه العزيز بيشتر ياد داشتندى و روزگار در مذاكرهء آن گذاشتندى ، بدين سبب مشايخ ، نوّر اللّه مضاجعهم در جمع آن خوضى نكردند . . . تا اكنون كى حادثهء غز و فتنهء خراسان پديد آمد و در خراسان على العموم رفت آنچ رفت و در ميهنه على الخصوص ديذيم آنچ ديذيم و كشيذيم آنچ كشيذيم . . . و قصيرة عن طويلة اينست كى در نفس ميهنه صد و پانزده تن از فرزندان شيخ ، خرد و بزرگ بانواع شكنجه از آتش و خاك و غير آن هلاك شدند و بشمشير شهيد گرديدند ، بيرون آنك بشهرهاى ديگر شهيد گشتند و در قحط و وباى اين حادثه نماندند ، رحمة اللّه عليهم اجمعين ، و مريدان صادق و محبان عاشق را حال برين قياس بايد كرد . . . جاذبهء فضل ربانى در درون اين بيچاره پديد آمد و داعيهء استدعاء مريدان بر آن باعث گشت كه جمعى ساخته شود در مقامات و احوال و آثار جد خويش قدس اللّه روحه العزيز ، تا راغبانرا در دخول راه طريقت رغبت زيادت شود ، و سالكانرا در سلوك طريق حقيقت راهبرى و مقتدايى باشد كه و انّا على آثارهم مهتدون . . . » اين چند سطر نمودارى را از مقدمهء كتاب كه انشاء نسبة مصنوع دارد نقل شد . ليكن به همان نحو كه گفته‌ايم در باقى كتاب ازين انشاء نسبة مصنوع و از اطناب در كلام اثرى نيست و براى نمونه اين چند جمله از يك حكايت نقل مىشود : « . . . بسرخس رسيديم و روزى در آنجا مقام كرديم و روى بمرو نهاديم . چنانك عادت پياده روان باشد ، پاره‌يى در پيش برفتمى و بخفتمى تا كاروان در رسيدى ، پس برخاستمى و با كاروان برفتمى . يك شب برين ترتيب مىرفتم ، شب بيگاه گشته بود ، و من سخت مانده و خسته ، و خواب بر من غلبه كرده ، پاره‌يى نيك پيشتر شدم ، و از راه يكسو شدم و بخفتم . در خواب بماندم ، كاروان در رسيده بود و برفته و من در خواب مانده ، تا آنگاه كى گرماى آفتاب مرا بيدار كرد . برخاستم و هيچ جاى اثر كاروان نديدم ، ريگ بود و هيچ راه نديدم ، پاره‌يى گرد بردويدم ، راه گم كرده ، چون مدهوش شدم . . . »