ايراد مترادفات و اطناب در كلام خردهيى فرونگذاشته است . در رسالة الحبسية مينويسد :
« . . . اين تحيت اواخر جمادى الآخره مىنويسم ، و يمحوا دموعى ما يخط بنانيا ، در حالى كه شكربارى عز اسمه بر آن واجب است و سپاس ايزد تعالى در آن لازم
بهرحال مر بنده را شكر به * كه بسيار بد باشد از بد بتر
اگرچه بدان خدمت نياز بيش دارم . از شرح آن نياز بارى بىنيازم ، چه توان دانست كه در چنين حالتى كه لو رأيناه فى المنام لفزعنا ، پاداش سپيدكارى سپهر فيروزهكار نيلفام ، روز اميدوارى و روى بخت من سياه كرده ، و چيرهدستى روزگار رنگآميز به خون دل بر رخ بهرنگ من بيرنگ زده ، و از هر جنس خطرات اضجار در صحن ضمير ، چون از هر نوع طبقات آدمى در صحراى عرفات ، طواف عادت ساخته ، و سينهيى كه بيت الحرام كرم بود ، بيت الاحزان مصايب شده ، و دلى كه قبلهء منحتها بود حجارهء محنتها را حجر الاسودوار نشانه گشته ، و تنى كه ركن فضايل بود از كعبهء آمال بمقام خيبت بازآمده ، و از صفاى سينه در مناى تمنى احرام انتظار گرفته ، تا كى داعى اجل لبيك زند ، و عمره عمر را درنوردد و ازين باديهء پرآفت بدار السلام سلامت رسد ، فيا حبذا منى لمن يسكن القبرا . . . »
بهاء الدين بغدادى اشعار استادانهء خوبى نيز داشته كه عوفى بعضى از آنها را نقل كرده و پارهيى نيز در ضمن منشآت او ديده مىشود . از آن جمله اين ابيات را نقل مىكنيم :
دريغ روز جوانى و عهد برنايى * گذشت در غم دورى و رنج تنهايى
ز بسكه گشتم از جور چرخ جاىبجاى * شدم چو هرزه روان هر درى و هر جايى
برنج هجر خرد گويدم شكيبا شو * نه دل پديد و نه جان چون كنم شكيبايى
ملامتم مكنيد ار ز غم شوم شيدا * كه از غريب نباشد غريب شيدايى
ز بسكه بر من بيچاره چرخ صفرا كرد * ز آهنست دلم گر نگشت سودايى
دريغ رفت جوانى و يادگار نماند * ازو نه طاعت دينى نه مال دنيايى
كنون كه موسم برنايى و جوانى رفت * فروشو اى نفس من چنانك برنايى
چو نيست سودى اى زندگانى از تو مرا * تو هم برو چو جوانى بشد ، چه مىپايى
* * *
زمانه محنت و رنجم يكى هزار كند * گهى كه با دلم انديشهء تو يار كند