صناعت دبيرى بمرو رفت . پس بايد ولادت او در اواخر قرن پنجم اتفاق افتاده باشد .
منتجب الدين بعد از اتمام تحصيلات خود هم در جوانى در دستگاه ديوانى وارد شد و در ديوان رسائل به كار پرداخت ليكن كار او در آغاز امر رونقى نداشت و مقبول نظر استادش يعنى صاحبديوان رسائل سلطان نبود . عوفى از قول او كه در كتاب « رقية القلم » آورده بود ، اين مطلب را نقل مىكند : « . . . در اوايل عهد كتابت كه هنوز اكمام فضايل از اغصان منصب نشكفته بود ، و در شيوهء كتابت مرا تهدى نيفتاده ، در ديوان انشاء بنيابت كارى ميكردم و هرچه نبشتمى استاد و مخدوم من آن را تزييف كردى و مرا برنجانيدى ، تا روزى كه معسكر منصور به ظاهر مشهد طوس خيام دولت نصب كرده بودند ، اتفاق افتاد كه مخدوم من مرا نامهيى فرمود ، و چون آن را تحرير كردم و به خدمت او آوردم مرا سخت برنجانيد و جفا گفت و آن نامه را بدريد و فرمود كه بار ديگر نويس ! من از غايت ضجرت و تنگدلى بمشهد مبارك امير المؤمنين على بن موسى الرضا رفتم و از روح پاك او استمداد طلبيدم و بتضرع و ابتهال در آن موقف متبرك بناليدم و تسهيل اين شيوه از حضرت صمديت درخواستم ، آفريدگار سبحانه و تعالى دعاء مرا اجابت گردانيد و درهاى لطايف غيبى بر ضمير من گشاده گشت و آن نامه را باز نبشتم و به خدمت مخدوم بردم ، چون آن را مطالعه كرد ، در آن بسيار تأمل كرد و گفت نه همانا كه اين انشاء تو باشد ! پس احسان و تحسين ارزانى داشت و تشريفى خاصه از جامه بياوردند و در من پوشانيدند و از آن روز باز توسن بيان رام طبيعت من شدست ، بعد از آن هرچه نبشتم پسنديدهء فضلا بود . . . » « 1 » . وى بنابر نقل عوفى پسرى بنام سعد الدين مسعود داشت و چنان كه عطا ملك جوينى « 2 » گفته خال جدّ پدر او بوده است . از اشارهء عطا ملك چنين برميآيد كه منتجب الدين علاوه بر منصب دبيرى سلطان سنجر مرتبهء منادمت او را نيز داشت و « وقت اداى نماز بامداد پيشتر از اركان ديوان و داد در رفتى و بعد از فراغ از نماز ابتدا بنصيحتى كردى و موافق و ملايم حال حكايتى مضحك در عقب جد بگفتى و سلطان در اسرار ملك برأى او مشورت كردى . . . » و در يكى از همين مصاحبتهاست كه منتجب الدين بديع دربارهء رشيد الدين وطواط كه سنجر ازو
هامش
( 1 ) - لباب الالباب ج 1 ص 78 - 79
( 2 ) - جهانگشا ج 2 ص 9