از مقامات تو گر فصلى بخوانم بر عدد * حالى از نامنطقى جذر اصم يابد نجات
عقل كل خطى تأمل كرد ازو ، گفت اى عجب * علم اكسير سخن داند مگر اقضى القضاة ؟
ديرمان اى راى و قدرت عالم توحيد را * آفتابى بىزوال و آسمانى باثبات
قاضى حميد الدين در مقدمهء مقامات ، و خاتمهء آنكه بعد از مقامهء بيست و چهارم آورده ، روش كار خود را در تنظيم مقامات شرح داده است و جز چند شعر بقيهء اشعار پارسى و تازى را از خود آورده و در ضمن كلام بانواع امثال پارسى و تازى استشهاد كرده و صنايع گوناگون را در هر مورد از موارد سخن خويش به كار برده است . در مقدمه گويد :
« اما بعد تركيب اين اصول را علتى ظاهر بود ، و ترتيب اين فصول را برهانى باهر و جلوهء اين عروس را شهوتى بىپايان و تجرع اين كؤس را نهمتى در ميان ، خندهء اين برق بىطربى و فرحى نيست و خروش اين رعد بىتعبى و ترحى « 1 » نه ،
مرد بايد كه باب مقصد خويش * بگشايد بعقل و بربندد
رفتن بىمراد نستايد * گفتن هر گزاف نپسندد
ابر باشد كه ياوه ميگريد * برق باشد كه خيره مىخندد
سخن از عبر كنعانى « 2 » و حكم لقمانى بايد گفت كه بر حاشيهء اوراق بپايد ، كه ارواح متفكر به دو بياسايد و اشباح متحير به او بيارايد .
در سخن عندليب بايد بود * در فصاحت خطيب بايد بود
بسخنهاى دلربا و غريب * در زمانه غريب بايد بود
بنصابى كه از هنر باشد * عالمى را نصيب بايد بود
و تهيج و تموج اين بحر زاخر در جمادى الآخر بود من شهور سنهء احدى و خمسين و خمسامئه بوقتى كه جرم آفتاب روزافزون از چرم بزغالهء گردون مىتافت و صورت ماه شب افروز بر چرخ گردان از گوشهء قبضهء كمان نگاه ميكرد ، و سحاب سنجابگون عقد مرواريد بر بساط زمين مىباريد ، . . . در چنين وقتى اين اتفاق افتاد كه . . . بمقامات بديع همدانى و ابو القاسم حريرى رسيدم و آن دو درج درر غرر بديدم . . . در اثناى اين اجتنا و اقتنا بفرمود آنكه مرا امتثال امر او بر جان فرض عين بود و انقياد حكم او در ذمه فرض و دين ، كه اين هر دو مقالهء سابق و لاحق كه بلغت تازى و عبارت حجازى ساخته و پرداخته شده است ، اگر
هامش
( 1 ) - ترح : غم
( 2 ) - عبر كنعانى را تعبيرات يوسف كنعان معنى كردهاند .